دلیل نوشتن این دیباچه بهعنوان بخش اعظم زندگی شغلی نویسنده
اگر قرار باشد انسان بهواسطهٔ فیض الهی به این دنیا بیاید، در مسیری ناخودخواسته در آن قدم بردارد، زیستن را یاد بگیرد، به آن بپردازد، بهرهمند شود، بخندد و برود؛ یک جای کار لنگ میزند و آن هم:
و این دغدغهٔ کتمانشده در میان بطن اندیشهٔ انسان فاخر آنقدر میتواند عظیم بشود که سایر بخشهای حیات او را تحتتأثیر خود قرار دهد. و اینگونه شد که این مسیر حیات، که بهواسطهٔ فیض الهی پرنعمت گشته، برای نویسندهٔ این مقال و این ماجرا تبدیل به داستانی شد که او را واداشت تا این مسیر را بنویسد؛ بهواسطهٔ انجامشدن کل فرایند حیات، بدون مدیون ماندن به خالق روز و شب و خاک و نور و آب و...
هر کس در این مسیر حیات خود، بعد از عبور از کوچهپسکوچههای کسب تجربهٔ زیستن، شاید در جایی خاص این مدیونبودن را احساس کند و بفهمد که باید کاری کند تا بدهکار خالق نماند و بس. و آنگاه است که وادی ادراکِ تجربهشده در مسیر زیستن فردی، به قلم تجربهکننده بر تارُک کاغذ سوار میشود و تجربهٔ زیسته در این نمودار آینهمانند نمایان میگردد برای نسلهای بعدی که شاید هممسیر همین نویسندهٔ امروز گردند.
انسان مجبور است راههای نارفته را برود؛ و اگر ابزاری وجود داشته باشد که انسان بتواند در طول مدت حیات خود راه بیشتر یا راه بهتر را بیابد و بپیماید، چرا نباید این مسیر وجود داشته باشد؟ وجود این مسیر در برابر انسانهای نوباوهی آینده—که ظاهراً بی اراده پای بر این عرصه نهادهاند—مانند یک کاتالیزور عمل میکند و راهی هموارتر و بدون پستی و بلندی میآفریند برای رسیدن به نوعی خودشکوفایی الهامشده. و این مسیر برای این نویسندهٔ از خاک برخاسته که خود را خوشبخت و خوشاقبال میخواند و میداند، اینگونه چهره نمایان ساخته است که در پیشرو میآید.
آنچه در این متن میآید، تجربهٔ زیستهٔ عمیق در این مسیر است؛ و هر که این کلمات را بخواند و بفهمد، شاید به نوعی خودشکوفایی ناخودآگاه دست بیابد در مسیری که در آن بهناچار گام نهاده است. من و تو اینگونه هستیم در برابر این خردِ نوشتهشده: که یکی تجربه مینویسد و دیگری میخواند.
اگر بر این خوان نوشتاری ایرادی هست، تو آن ایراد را برطرف کن که این برطرفکردن، تجربهٔ زیستنِ کاملترِ توست. و اگر اینگونه نیست، با من بر سر جنگ مباش و مرا به نقد بیمایه محکوم به بیعدالتی نکن؛ چرا که این نویسنده هر چه را در عمق جان و حیاتش بهتجربه شاهد بوده و زیسته، نگاشته است؛ نه کلمهای بیشتر و نه کلمهای کمتر.
در این نوشتار دست، ذهن، حوصله، درخواست تن، جُرم خواستن، نماز و عبادت در شغل و چند مقولهٔ دیگر، اساس نوشتن گشته است؛ تا آنکه میخواهد دست بر تن و جان سایر انسانها بزند و به دستکاری مشغول شود، بداند که این خصیصه میتواند در عین ایجاد و زایش نور، رنگ سیاه بر چهرهٔ نور بمالد و کار را تباه کند.
این نوشتار میخواهد کتمانشدنِ اندیشهٔ ناباب را از زیر قالیِ وجودِ اندیشه بیرون بکشد، در خاکانداز کند و به زبالهدان بریزد تا مقولهٔ «عزتمندیِ در حال واگذاری»، در خود خدشه و ایرادی نبیند؛ تا نور همیشگی از میان دستان یک هنرمندِ درمانگر دستبهدست شود و تابآوری انسان را برای ادامهی حیاتی که در آن باید برای جبران عقبماندگیها آمادهتر شود، به حد اعلا برساند.
و «الرحمن و الرحیم» بهتر میداند که از دل این نویسنده—که دانههای آسیابنشدهٔ گندم خود را هنوز به آسیابان نسپرده—چه میگذرد که ناگزیر شده اینچنین مرارت اندیشیدن و نوشتن را بر دوش بکشد و بنگارد.
نویسنده نه قصد خودنمایی دارد و نه قصد خودستایی؛ ولی میداند که انسانهای هممسیر در جریان این شغل معظم، با دگرگونی افکار (از اندیشههای تا دیروز خردمندانه، به افکار امروز خردمندانهتر) میتوانند بدون نیاز به توجه غیرمسئولانه به وقایع غریزی، رشد و توسعهٔ مرام و روح انسان را با ساییدن، مالیدن و فشردن عضلات به دیگری پیشکش کنند، تا خرسندی حقیقی برای همیشه در ساختار ذاتی آنکه به نوازش نشسته است پدیدار شود.
این بهانه برای این دیباچه بسنده است و این مقدار توضیح نیز کافی. این حکایت برای تمام حیات بشری ادامه دارد و هر روز بهواسطهٔ سایر عقولِ منتشرکنندهٔ جریان تجربهشدهٔ حیات، کاملتر میشود و کاملتر خواهد شد؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم.
دلیل نوشتن این دیباچه بهعنوان بخش اعظم زندگی شغلی نویسنده
اگر قرار باشد انسان بهواسطهٔ فیض الهی به این دنیا بیاید، در مسیری ناخودخواسته در آن قدم بردارد، زیستن را یاد بگیرد، به آن بپردازد، بهرهمند شود، بخندد و برود؛ یک جای کار لنگ میزند و آن هم:
و این دغدغهٔ کتمانشده در میان بطن اندیشهٔ انسان فاخر آنقدر میتواند عظیم بشود که سایر بخشهای حیات او را تحتتأثیر خود قرار دهد. و اینگونه شد که این مسیر حیات، که بهواسطهٔ فیض الهی پرنعمت گشته، برای نویسندهٔ این مقال و این ماجرا تبدیل به داستانی شد که او را واداشت تا این مسیر را بنویسد؛ بهواسطهٔ انجامشدن کل فرایند حیات، بدون مدیون ماندن به خالق روز و شب و خاک و نور و آب و...
هر کس در این مسیر حیات خود، بعد از عبور از کوچهپسکوچههای کسب تجربهٔ زیستن، شاید در جایی خاص این مدیونبودن را احساس کند و بفهمد که باید کاری کند تا بدهکار خالق نماند و بس. و آنگاه است که وادی ادراکِ تجربهشده در مسیر زیستن فردی، به قلم تجربهکننده بر تارُک کاغذ سوار میشود و تجربهٔ زیسته در این نمودار آینهمانند نمایان میگردد برای نسلهای بعدی که شاید هممسیر همین نویسندهٔ امروز گردند.
انسان مجبور است راههای نارفته را برود؛ و اگر ابزاری وجود داشته باشد که انسان بتواند در طول مدت حیات خود راه بیشتر یا راه بهتر را بیابد و بپیماید، چرا نباید این مسیر وجود داشته باشد؟ وجود این مسیر در برابر انسانهای نوباوهی آینده—که ظاهراً بی اراده پای بر این عرصه نهادهاند—مانند یک کاتالیزور عمل میکند و راهی هموارتر و بدون پستی و بلندی میآفریند برای رسیدن به نوعی خودشکوفایی الهامشده. و این مسیر برای این نویسندهٔ از خاک برخاسته که خود را خوشبخت و خوشاقبال میخواند و میداند، اینگونه چهره نمایان ساخته است که در پیشرو میآید.
آنچه در این متن میآید، تجربهٔ زیستهٔ عمیق در این مسیر است؛ و هر که این کلمات را بخواند و بفهمد، شاید به نوعی خودشکوفایی ناخودآگاه دست بیابد در مسیری که در آن بهناچار گام نهاده است. من و تو اینگونه هستیم در برابر این خردِ نوشتهشده: که یکی تجربه مینویسد و دیگری میخواند.
اگر بر این خوان نوشتاری ایرادی هست، تو آن ایراد را برطرف کن که این برطرفکردن، تجربهٔ زیستنِ کاملترِ توست. و اگر اینگونه نیست، با من بر سر جنگ مباش و مرا به نقد بیمایه محکوم به بیعدالتی نکن؛ چرا که این نویسنده هر چه را در عمق جان و حیاتش بهتجربه شاهد بوده و زیسته، نگاشته است؛ نه کلمهای بیشتر و نه کلمهای کمتر.
در این نوشتار دست، ذهن، حوصله، درخواست تن، جُرم خواستن، نماز و عبادت در شغل و چند مقولهٔ دیگر، اساس نوشتن گشته است؛ تا آنکه میخواهد دست بر تن و جان سایر انسانها بزند و به دستکاری مشغول شود، بداند که این خصیصه میتواند در عین ایجاد و زایش نور، رنگ سیاه بر چهرهٔ نور بمالد و کار را تباه کند.
این نوشتار میخواهد کتمانشدنِ اندیشهٔ ناباب را از زیر قالیِ وجودِ اندیشه بیرون بکشد، در خاکانداز کند و به زبالهدان بریزد تا مقولهٔ «عزتمندیِ در حال واگذاری»، در خود خدشه و ایرادی نبیند؛ تا نور همیشگی از میان دستان یک هنرمندِ درمانگر دستبهدست شود و تابآوری انسان را برای ادامهی حیاتی که در آن باید برای جبران عقبماندگیها آمادهتر شود، به حد اعلا برساند.
و «الرحمن و الرحیم» بهتر میداند که از دل این نویسنده—که دانههای آسیابنشدهٔ گندم خود را هنوز به آسیابان نسپرده—چه میگذرد که ناگزیر شده اینچنین مرارت اندیشیدن و نوشتن را بر دوش بکشد و بنگارد.
نویسنده نه قصد خودنمایی دارد و نه قصد خودستایی؛ ولی میداند که انسانهای هممسیر در جریان این شغل معظم، با دگرگونی افکار (از اندیشههای تا دیروز خردمندانه، به افکار امروز خردمندانهتر) میتوانند بدون نیاز به توجه غیرمسئولانه به وقایع غریزی، رشد و توسعهٔ مرام و روح انسان را با ساییدن، مالیدن و فشردن عضلات به دیگری پیشکش کنند، تا خرسندی حقیقی برای همیشه در ساختار ذاتی آنکه به نوازش نشسته است پدیدار شود.
این بهانه برای این دیباچه بسنده است و این مقدار توضیح نیز کافی. این حکایت برای تمام حیات بشری ادامه دارد و هر روز بهواسطهٔ سایر عقولِ منتشرکنندهٔ جریان تجربهشدهٔ حیات، کاملتر میشود و کاملتر خواهد شد؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم.