ماساژ روح و جان در بامدادان
«به لحظهٔ حَظ قسم که حظبرنده برنده نیست، بلکه حظآفرین حظ برده است...»
جمشید تهی گشته از دیروز و امروز و فردا و از خویشتنش اینگونه حظ را به تعریف نشسته است و اینگونه این موضوع را واگویه می کند که برای خود رسم الشکلی متقن از لحظه ی حضوری را بیافریند که خود در میان آن نیست ولی حظ بردن در آن هست و این چه حکمتی است که انسان در میان نباشد ولی حضور حظی که مد نظرش بوده وجود داشته باشد.
جمشید خوب می دانست که این حظ نتیجه ی اندیشه ای افرینش پر است که از میان اختلاط افکاری پدید امده که خالق آن را برای همین اختلاط خلق کرده است. انسان اینگونه زیسته و اینگونه به این نقطه رسیده خوب می داند که باید پای از کفش و نعلین بکند و خود را بخاک بسپارد برای همیشه تا حظ از بطن خاک زاده شود.
این همان حظ روییده از دل خاکی است که نتیجه ی باروری انسان خموده و نعلین از پا درکنده و فرو رفته در عمق آن است که این رویش رخ داده است.
ای وای بر انسانی که می داند نباید برای خود ضمیر اول شخص و دوم شخص استفاده کند و می کند و می گوید که من اینچنینم و آن چنانم و این در حالی است که اصلا من و منیتی وجود ندارد که بخواهد بر خود ضمیر مالکیت بپذیرد.
ای خرده گیر بر رفتار ما، ای کسی که خوب میدانی ضمیر مالکیت بر این اسماء غیر آسمانی نمی شیند و در میان جان آن جایی ندارد این چه حکمتی است که آلودگی به این ضمایر بر او پیشقدم و پیش آهنگ کرده ای مگر نمی دانی که انسان به بهای خون لخته شده در رگهایش هم نخواهد فهمید که این من بودن اصلا وجود نداشته است.
ای خمار هستی که داستان یوحنا و جمشید را خود برای خود آفریده و خود برای خود می خوانی و خود برای خود آن را می نویسی تا ماندگار شود. این چیدمان لغات و کلمات در این ساعات صبحگاهی گوارای وجودت که تو خود می توانی به بهترین نحو ممکن حظ بیافرینی و مخلوقت را در میان آن غرقه سازی.
من تو را دوست می دارم و تو ما را دوست می داری و این دوست داشتن همان حظ دل آفرین تو است که ما را بنده و خاضع در برابر کرنش تو به شکرگزاری انسان نموده است. من از این که بگویی تو برابر مخلوقت به سجده هستی از بس دوست داشتن ابایی ندارم لذا به باور من به هر سجده که می روم تو را در آینه ی جانم به همان حالتی هستم می بینم و این عین تماس حظ برتر با حظ به ظاهر کهتر است که در واقع مهتر است و این مهتر بودن و برتر بودن ویژگی دو سوی خلائق آینه است.
خون دیدن در اینه گناه آینه نیست گناه .....
ماساژ روح و جان در بامدادان
«به لحظهٔ حَظ قسم که حظبرنده برنده نیست، بلکه حظآفرین حظ برده است...»
جمشید تهی گشته از دیروز و امروز و فردا و از خویشتنش اینگونه حظ را به تعریف نشسته است و اینگونه این موضوع را واگویه می کند که برای خود رسم الشکلی متقن از لحظه ی حضوری را بیافریند که خود در میان آن نیست ولی حظ بردن در آن هست و این چه حکمتی است که انسان در میان نباشد ولی حضور حظی که مد نظرش بوده وجود داشته باشد.
جمشید خوب می دانست که این حظ نتیجه ی اندیشه ای افرینش پر است که از میان اختلاط افکاری پدید امده که خالق آن را برای همین اختلاط خلق کرده است. انسان اینگونه زیسته و اینگونه به این نقطه رسیده خوب می داند که باید پای از کفش و نعلین بکند و خود را بخاک بسپارد برای همیشه تا حظ از بطن خاک زاده شود.
این همان حظ روییده از دل خاکی است که نتیجه ی باروری انسان خموده و نعلین از پا درکنده و فرو رفته در عمق آن است که این رویش رخ داده است.
ای وای بر انسانی که می داند نباید برای خود ضمیر اول شخص و دوم شخص استفاده کند و می کند و می گوید که من اینچنینم و آن چنانم و این در حالی است که اصلا من و منیتی وجود ندارد که بخواهد بر خود ضمیر مالکیت بپذیرد.
ای خرده گیر بر رفتار ما، ای کسی که خوب میدانی ضمیر مالکیت بر این اسماء غیر آسمانی نمی شیند و در میان جان آن جایی ندارد این چه حکمتی است که آلودگی به این ضمایر بر او پیشقدم و پیش آهنگ کرده ای مگر نمی دانی که انسان به بهای خون لخته شده در رگهایش هم نخواهد فهمید که این من بودن اصلا وجود نداشته است.
ای خمار هستی که داستان یوحنا و جمشید را خود برای خود آفریده و خود برای خود می خوانی و خود برای خود آن را می نویسی تا ماندگار شود. این چیدمان لغات و کلمات در این ساعات صبحگاهی گوارای وجودت که تو خود می توانی به بهترین نحو ممکن حظ بیافرینی و مخلوقت را در میان آن غرقه سازی.
من تو را دوست می دارم و تو ما را دوست می داری و این دوست داشتن همان حظ دل آفرین تو است که ما را بنده و خاضع در برابر کرنش تو به شکرگزاری انسان نموده است. من از این که بگویی تو برابر مخلوقت به سجده هستی از بس دوست داشتن ابایی ندارم لذا به باور من به هر سجده که می روم تو را در آینه ی جانم به همان حالتی هستم می بینم و این عین تماس حظ برتر با حظ به ظاهر کهتر است که در واقع مهتر است و این مهتر بودن و برتر بودن ویژگی دو سوی خلائق آینه است.
خون دیدن در اینه گناه آینه نیست گناه .....