Skip to Content

تنهایی در نیمه شب

از مجموعه واگویه های جمشید و یوحنا (کتاب اول)
1405/02/21 توسط
تنهایی در نیمه شب
قاسم منهی


جمشید در خلاء شبانه ی خود مشغول خویش است به دردمندی جانکاه که چرا خالق تولد و مرگ را به این منوال خلق کرده است و هدف او از خلقت این آیین از حیات آدمی چگونه است که انسان باید فراموش کار به دنیا بیاید و بعد باید یاد بگیرد چگونه فراموش نکند و بعد خاتمه دهد همه ی آنچه را که به عنوان خاطره در ذهنش خلق کرده است و بعد سر بر بالین مرگ به بهانه بگذارد و برای همیشهدنیای پیرامونش را فراموش کند.

یو حنا در خواب است و جمشید می داند که این تنهایی در این شب تار او را به میزبانی خود فراخوانده تا میهمان خواب بیداری شود و سخن نغز با خود زمزمه کند.

یکی در طلیعه ی جانش به زحمت می افتد تا در میان آفرینشی از جنس خاک به پاکی نیت در آمیخته شود و از خود پیکره ای بتراشد برای شکوفایی در برابر نگاه و دیگری در خود فرو می رود تا ناشناخته و در اوج گمنامی جان بدهد و برود و نفهمد معنای نشئگی و خماری را.

یکی به جاه بر مسند قدرت می نشیند و تصمیم می گیرد که چه کنم های متوالی اش را بر سر خرابه هایی که مردم به سختی آباد کرده اند خراب کند و دیگری در یغما رفتگی وعده ای نان به خون خوردن عادت می کند.

و چه روزگار غریبانه ای است که شاهد می گوید ای بنده ی فاعل از فعل خود به در آی و بگذار من به فاعلی تو همت گمارم و تو شاهد باش ولی این امر هرگز رخ نمی دهد.

جمشید در آستانه ی سحر به تنهایی خماری خواب را نادیده گرفته است و در جفای قلم به اندیشه ای فرو رفته است که شاید فردا صبح حتی ذره ای از این اندیشه برای بیان میان او و یوحنا اصلا وجود نداشته باشد و صد حیف که این بقای خفته در ناز و نعمت شب و تاریکی بجای نجوای نام جمشید خرناسه سر داده است.

اگر قرار باشد در آستانه ی یار صدایی پخش شود شاید همین باشد که اکنون جمشید مشغول شنیدن آن شده است و به آن بسنده می کند برای بینهایت بار شنیدن. مانند صدای آب و غرش ابر و تکانه های زمین و نعره ی خورشید

ای انسان بدیع ای خرد خفته به دلداگی آفتاب در سحرگاهان تو را چه شده است که به مهرورزی لحظه ی آغاز حیات را تولد نامیده ای که نام حقیقی آن لحظه ی شروع مرگیدن است و تو را چه شده است که لحظه ی مرگ را با به فنا رفتگی یکسان دانسته ای که آن لحظه عین تولد است.

 و ای زمین تو را چه شده است که بینهایت بار باید آبستن این همه زایش دردناک و این همه مرگ مبارک باشی و در برابر جهل انسانیت دم نزدن را برای بینهایت بار تجربه کنی و درس نگیری.

جمشید دوست داشت که این دلداگی عارفانه که نزد خودش در قالب قامت حق طلب و حضرت حق رخ داده است را یوحنا شاهد باشد. ولی این امر محقق نمی شود که هر نگاهی محرم تماشای اسرار بین حق و حق طلب خاص باشد و همینطور برای جمشید در برابر عاشقانه های یوحنا و خدایش که جمشید نامحرم خواهد بود میان مبادلات شخصی یوحنا و حق.

 و خداوند عالم چقدر می تواند تاب بیاورد درد دلدادگی بندگانش را به سختی و محنت نفس کشیدن که در این سراچه مشغول باشند و دم نزنند و سر فرود اورند به تضرع و تسلیم.

و او بهتر می داند که این دلیل آفرینش برای مبادرت به اندیشه ای بالاتر از سوی انسان رخ داده است که دست یابد به اسرار تولد و مرگ خویشو معنای لغات را برای همیشه در میان انشقاق کلمات تغییر دهد و برای همیشه برای تولد نطفه عزاداری کند و برای مرگ او به جشن و پایکوبی بنشیند و اینگونه می شود که انسان در مسیر حیاتش و در میان گذر روزها و شبهایش دیگر هرگز به دیگری نخواهد پرداخت هر چند در میان جمعیت نشسته باشد و به آنها لبخند هدیه داده باشد.

ای کریم خزانه دار که اسناد هستی خودت را به نام بندگانت ثبت و ضبط کرده ای چگونه می توانی یکی را به این دام نهی وکه او بتواند در میانه ی شب فقط و فقط بهتو بیندیشد در حالیکه در گذشته به تو نیندیشیده است. مگر چه رخدادی بر او گذشته است که امروز او اینچنین سراسیمه برخاسته و می نگارد. ای کریم و ای حق ، به حق کدام کلام ساطع گشته از دهان بنده ات و به بهانه ی کدامین عمل غیورانه و خیر خواهانه ی او بر وی منت گذاشته ای که او می تواند آنچه از قلب تو می گذرد را بنگارد. و ای خزانه دار هستی و ای گنجینه ی تمام نشدنی تو چگونه می توانی خودت را به بنده ای اهدا کنی که این همه تو را دوستت دارد در حالیکه پدرش را خود به خاک سپرده به مسرتی که خودت بهتر می دانی. و این چه گمنامی عظمایی است که او را در خود غرق کرده تا در چشم تو مسما شود و نه در چشم بندگان تو.

ای دلیل هستی و ای اراده گر بود و نبود و ای خلاء نجابت میان انسانی و ای دعوت کننده به قناعت تو چگونه می توانی اینگونه رمیدن میان آسیاب آبی و بادی را تاب بیاوری که گندم کشاورز به آرد بدل شود و دم نزنی که درد یک دانه ی گندم از این آسیاب بیشتر از درد مرگ پدر برای فرزند است و مرگ فرزند برای پدر.

 و ما تا کجا باید شاهد قربانی شدن زنده هایت برای مردگانی باشیم که به بند غرور آبستن توسعه ای شده اند که به ظاهر تو اراده کرده ای. و من نمی دانم که این جریان تا کجا ادامه خواهد داشت و تا کجا این طناب به تطویل ادامه ی راه خواهد داد.

جمشید می گفت و می گفت و غافل از اینکه یوحنا چشم گشوده و شاهد گفتار او با خداوندگار شده است و می نگارد آنچه را که او بر زمان جاری کرده است.

یوحنا دست بر شانه ی جمشید می گذارد و می گوید:

-          به گاه جان دادن تو من فریاد رس تو خواهم بود که به سختی تن ندهی و به راحتی جان به جان آفرین تقدیم نمایی.

جمشید رو به یوحنا میکند و به بالای سرش می نگرد که یوحنا ایستاده است و خودش نشسته و می گوید:

-          یوحنا من نگران لحظه ی جان دادن نیستم من از جان دادن نمی ترسم، من نمی دانم ترس چیست و اصلا غمی از دم آخر ندارم تنها مرادی که تو می توانی به من بدهی این است که هرگز غفلت مرا بر پرده ی آگاهی های حق مستور نگردان و خطا رفتن مرا به آگاهی های مبین او گرفتار نکن. من خطا کارم و اندیشه ام به خطا می رود زیرا که این اندیشه اصلا صبر نمی کند که به ثبت برسد او بی مهابا می تازد و لحظه ای نمی گذارد که تن به آسایش و آسودگی به خواب فرو رود. من دردی دارم از جنس دردمندی و دردمندی از شتاب بیش از حد اندیشه حادث می شود و من به آن گرفتارم که اگر نبودم به سکوت عمر می گذراندم و تمام می شدم و می رفتم.

یو حنا گفت:

-          پدرت به سکوت دم نزد و جان داد و برفت و تو زندگی او را دیده ای و امروز تو با دیدن آن تجربه ی حیات زیسته ی او که مدعی بود بر حلال بودن نانی که به خانه آورده محکوم به شتابی هستی که او ساز آن را به عرق جبینش کوک کرده است. ای جمشید مهراس از شتابندگی اندیشه ات که تو در میان دهها سال تجربه ی سکوت کودکانه ی پدرت هر روز مشغول جان دادن بودی و به آن جان دادن کذایی مشغول دلداگی به او و امروز که از این جهان دل کنده و رفته است به اجبار، یوغ از گردن تو برداشته شده است و تو باید این کوک شدن اندیشه ی به یغما رفته ی او را در میان شتابندگی اندیشه ات به پرتگاه حضورت نزدیک گردانی و از دره ی سقوط وجودت بپرّانی تا سعادت در اندیشه عاید ابدیت انسان شود و بس

من تو را خوب می شناسم و اگر این شتابندگی تو را ندیده بودم و درک نکرده بودم هرگز به دلداگی نزدت به امانت نمی ماندم و خودم را از وجودت خلاص می نمودم.

جمشید گفت:

-          حیرانم یوحنا و اکنون کمی ترس بر جانم نشسته است. من در جریان این شتابندگی دژم خو از تیغ برانی که بر دستم است هراسانم که مبادا این تیغه ی خشمناک ناخوداگاه شاهرگ حیات انسان را بدرّد و فاجعه رخ دهد که نباید رخ دهد. زیرا انسان لاجرم رهنمون خواهد شد و این شتابندگی اندیشه ی متواتر گشته ی امروز من انسان عجول را می تواند قبل از رسش به مرز های رنمون شدن از میان بردارد و خونش را مباح قدم هایش نماید.

یو حنا گفت:

-          اگر این شتابندگی در اندیشه برای این دنیا لازم نبود هرگز برای تو رخ نمی داد و تو درگیر این سبک از حیات نمی گشتی. یقین بدان که این نعمت بر همه ی ما مباح و حلال است هر چند نتایج آن به قیمت جان بیشمار انسان از نطفه برخاسته تمام شود.

جمشید ردّ اندیشه ی روشن گشته ی شبانه اش را در میان جرمی آسمانی که بر دوش شهابسنگی درشت سوار است را به عین می بیند و به سکوت خود را مشغول گذر زمان می نماید تا طلیعه رخ دهد و دوگانه واجب گردد.

 

 

ورود برای گذاشتن نظر