Skip to Content

تغذیه (داستان جمشید و یوحنا)

این داستان روایتی روزمره از احوالات نویسنده است که در پیش روی خواننده قرار گرفته است....
1405/02/16 توسط
تغذیه (داستان جمشید و یوحنا)
قاسم منهی


یوحنا گفت :

-        تنگی و تُرُشی

جمشید گفت :

-        حقا که امروز اینگونه ام

یوحنا گفت :

-        از چه رو اینگونه ای؟

جمشید گفت :

-        روال عادت کرده به ورودی های تغذیه ای نا همگن از من، امروز مردی یخ زده ساخته که نمی داند چرا دیشب به اندیشیدن و دوگانه گذاردن نپرداخته و به عذاب خود را تا صبح به درگاه مستراح مقیم نموده است. 

تمام وجود مرا یخ زدگی در بر گرفته است و تمام سردی مزاج مرا مستراح شاهد است که هر ساعت بر آن آویزان بودم و نتوانستم به آرامی زمان را به نیک سیرتی سپری کنم و این در حالی است که همه ی هستی دنیا روال عادی خود را پیش برنده بودند. و عاقبت هر که از غذای سرد تناول کننده باشد همین است.

یو حنا گفت :

-        پرخوری ؟

جمشید گفت :

-        اگر به این موضوع می خواهی مرا به اعتراف در برابر خودم سرافکنده نمایی، بله بخشی از این انهدام موقت درون پرخوری را هم احاطه می کند به گاه گرسنگی. من در حالی بودم که اندکی نمک و سرکه می توانست مرا به شور شبانه برساند ولی من به تدفین گندم و برنج و حبوبات پرداختم و تا این لحظه تن سرد شده ی من به سوگواری مشغول است.

یو حنا گفت :

-        در دل کلام تو، درکی از نور دیروز که عیان ساخته بودی نیست . امروز انگار به گونه ای دیگر سخن می رانی.

جمشید گفت :

-        خلایق را لایق هر چه می کنند، می یابند و من چنین کردم و چنین عایدی نصیبم شده است. اگر بر مسند کاغذ نمی توان از درد جانکاه تن چیزی نوشت نباید نوشت ولی من فکر می کنم که استیلای انسان بر نفس خویش می تواند از لحظه ی نه گفتن به طعام آغاز شود. و خوشا به سعادت آنکه این نیم بیت عظیم را شنید و پند گرفت و رفت (( اندرون از طعام خالی دار تا در آن نور معرفت بینی))

یو حنا:

-        بیشتر برایم بگو از آنچه طعام با تو کرده است.

جمشید گفت :

-        اگر جذب غذا در رگ ها و احشاء من برای تو و برای هر که این انتشار را می خواند مهم است بیان خواهم کرد که بدن انسان بسان خورشید است که از ذره ای انرژی انرژی مضاعف می تواند ساختن و اگر به آن بیش از ذره خورانده شود او طاقت نیاورده و به انهدام نزدیک می شود و راز همین است که هست و آنکه پند را گرفت و اجرا کرد از دد سرمای درون رسته است و آنکه پند نگرفت یخ خواهد زد و بس

یو حنا:

-        محیط تو و گرد تو دیروز چه کسانی بودند که اینگونه تو را سرگرم نمودند که فراموش کردی چه می خوری و چقدر می خوری؟  تو قواعد بازی  روده و معده را خوب می دانستی جمشید.

جمشید گفت :

-        هیچ بهانه ای برای آنکه سعی در رهیدن دارد پذیرفته نیست و هرکه در کنار حق طلب است و او را نظاره گر است باید عادت کند به حضور حق طلب و نه گفتن های او به طعام و غذا. یوحنای عزیز هر ماده ی غذایی که بتواند به آنی شکر خون را افزایش دهد برای حق طلب مضر و مسموم کننده است زیرا که شکر می تواند دستگاه انرژی ساز حق آفریده را به سکون وا دارد و برای راه اندازی دوباره ی دستگاه مشقت ایجاد کند. و حق بهتر می داند که اگر فرمان انرژی سازی دستگاه حق ساخته بر روال عادی تولید انرژی به پیش برود هیچ هرمانی نمی تواند حق طلب را از مسیر دور سازد به رنج.

پرهیز از ورود شکر به تن عین رستگاری است و حق بهتر می داند که من از فریضه ی به یغمای رفته ی دیروز هراسان نیستم بلکه از این هراسانم که تن عادت کند به این به یغما رفتگی و بگوید که داستان من همین است و این در حالی است که داستان من همین نیست.

گاهی برخی از کلمات و پذیرفتن معنای آنها دردی عظیم به جان حق طلب می اندازد که اگر حق طلب آن را بپذیرد خود را فدای باوری غلط نموده و او جان خواهد داد به ظلمی که بر خود جاری ساخته است.

یو حنا گفت:

-        ترس من از این است که این ورود به نوسان و این جریان ضعیف کننده ی تو برملا نشود. زیرا که اگر آنکه این نوشتار را می خواند احساس کند که جمشید و یوحنا همیشه بر روالی استیلا یافته اند که در اوج قرار گرفته است، مایوسانه به ادامه ی خوانش خواهند پرداخت و دلسرد شده به ادامه ی مسیر حیاتشان نگاه خواهند کرد و این در حالی است که با این نوشتار باید خواننده ی این انتشار بداند که جمشید و یوحنا هم به درد شکم و عذاب آن گرفتار می شوند زیرا که آنها هم هنوز از انسانیت خود (نسی) را در وجودشان احساس می کنند. و چه خلل بزرگی است این نسی غرق کننده برای آدمیت که  او را از اوج نوسان به حضیض آن می رساند آگاهانه و غافلانه.

جمشید گفت:

-        به آنانکه این انتشار را می خوانند بگو هیچ عصمتی در این وادی بدون درگیری با نوسان (نسی) به مقام عصمت نرسیده است. عصمت بعد از نسی عاید حق طلب می شود و آنکه بتواند بر فراموشی خود غلبه کند خطا نخواهد کرد و خطا نکردن از هر نوع مهمترین ویژگی عصمت است. به همه ی خوانندگان این انتشار بگو و برایشان بنویس که جمشید درون این مقال هم گرفتار است و گاهی حجم گرفتاری اش آنقدر عظیم می شود که در وصف حال نمی گنجد.

بر آنها بنمای که جمشید زمانی پای گذاشت بر انتشار این نوشتار که هیچ مخلوقی را دون مایه تر از خود نیافت. چه آن مخلوق انسان باشد و چه پرنده و چرنده و خزنده و دهها از این نوع. به همگان بنمای جمشید هرگز خود را فراتر از خاک زیر پای آنها ندانست و طوری رفتار کرد که همه ی هستی بر فراز او قرار گرفته است. بر همگان که این انتشار را می خوانند بگو او از خاک می گوید و برای خاک به سجده می افتد که رستن از همین خاک آغاز شده و می شود.

از یوحنای بردبار که داغ تحمل مرا به جان خریده ای و بر وادی زمان برای من زمان خرج کرده ای تا آنچه گفته می شود را به انتشار برای مخلوقات بیافرینی و بازتعریف کنی. تو بر همه ی موقوفات جان آگاه گشته ای و خوب می دانی که این همراه و قرین تو کجا به خطا می رود و خوب می دانی که این بنده ی پر اختلال هرگز بر باد غرور و تبختر بر کسی منت نگذارده و تو خوب میدانی که این مجرم خسته شده از حیات و تنفس در این بزنگاه چقدر به ملاتفت دوستانش محتاج است و تو خود بهتر می داند که این بنده ی مقصر تا کجا پابرهنه دویده و بازگشته است بر همه گان که این انتشار را می خوانند بنمای که این رخ خلیده به خاک شما را دوست دارد چون زمانی خودش را هم دوست داشته است.

یو حنای عزیز دوست دارم زمانی که نوسان قلبم به آرامی به خطی صاف مرا همراهی می کند صورتم در میان لبخندی قدیمی و در میان نوری شفاف از نور هستی در بند بند استخوانی شده ی گونه هایم به صورت مردمانی که هنوز نبضشان می تپد بگوی:

که جمشید خسته از هیچ حضوری خسته نبود او فقط می خواست که ره توشه ای برای خود بسازد تا در وادی دیگر به کار بندگی خودخواهانه ی خودش آید وگرنه او نه قصد داشت دل شما را بخراشد و نه قصد داشت شما را بیازارد.

یوحنا سر جمشید را ایستاده در سینه می فشارد و گیجگاه او را به فشار دو دستش ورز می دهد تا خون در مسیر گیجگاهی او بیشتر از دقایقی پیش جریان یابد زیرا که او دریافته است این اختلال برای جمشید توانسته او را درگیر عقوبتی نماید که انگار قصد ندارد از جان وی خارج شود.

یو حنا او را بر زمین کنار دره می غلتاند تا به نزدیکی سراشیبی سقوط دره نزدیک شود و بعد بر گرده ها و کمر وی با کف پاهایش فشار می آورد تا هر چه او خورده است بر این سراشیبی به استفراغ از معده اش خارج شود.

یوحنا خوب میدانست که باید این اختلال را از این مرد هر چه سریع تر دور سازد که اگر نکند او تا ابد به همین موضوع خواهد پرداخت.

 و اینگونه گشت که جمشید بی اختیار هوش از دست داد و یوحنا به تنقیه و فشار جسم او را به تخلیه وادار نمود. و جمشید از دام دیروز رست تا بتواند در فردایی زیباتر به حرکت شتابگرانه ی خود برای نوشتن نوشتار و انتشار بپردازد و به بیراهه رهنمون نگردد.

 

ورود برای گذاشتن نظر