آنچه جان آدمی است اندیشه است.
و آنچه اندیشه را تن است (باور) است.
و
باور را نهاده های محیطی و اجتماعی می سازند.
وای بر ناآگاهی خانواده.
وای بر نا آگاهی های اجتماع.
که کودک را به این اندیشه وا می دارد که در دنیا قحطی است و باید نگران آینده ای شد که انتهای آن مرگ است.
و این در حالی است که اندوخته و ذخیره ی جهانی آنقدر عظیم است که اگر تعداد آدمی به هزار برابر امروز هم برسد هیچ رخدادی برای پایان ارزشهای مادی رخ نخواهد داد.
و کودک چه کند که باور غلط کمبود در جانش رخنه می کند و با این باور می اندیشد و بزرگ می شود.
امروز علاج این واقعه چیست؟
مساله بسیار ساده و بسیار ساده و بسیار ساده است.
تلاش برای ادراک اینکه دنیای ما و زمین ما به فراوانی ساخته شده است نیازمند اعتماد به غیب است . غیبی که خالق آن می دانسته چگونه زمین را باید بیافریند و آفریده است.
این تلاش به اعتماد پیدا کردن به غیب، همان ایمان قلبی است که در دوران ابتدایی به فرزندان ما و خود ما آموزانده اند و ما از آن به سادگی گذر کرده ایم.
ایمان به این که یکی هست که می تواند مانند یک کارگردان در پشت صحنه ی حیات، کنترل گر ما باشد و ما را تامین کند و نیازهایمان را تمکین کننده باشد رهایی را برای ما را به ارمغان می آورد
این باور و ایمان پیدا کردن به توانایی کنترل گر خالق پیشه، اندیشه را از اندیشیدن به موهوماتی که وجود ندارند خلاص کرده و می رهاند و این عین ماساژ اندیشه است.
به قولی می توان گفت :
هر اندیشه ی رها شده از نیازمندی هایش که می تواند بیافریند، گویی اندیشه اش توسط خالق در نوردیده شده و ماساژ دریافت کرده است.
و این رخداد در انتهای آگاهی و حضور قلب، همان روشی است که اندیشه را از دردمندی می رهاند درست شبیه رهایی از دردهای پیکری بواسطه ی دریافت ماساژ از افسونگری که ماساژ دادن را می داند و به انجام دادن آن را، برای رهایی از دردِ دردمندان را هم عاشق است.
داستان حیات ما و اندیشه ی ما همین است که در بالا نوشته شده .
در اینجا ما فقط باید بدانیم که فاعل کسی دیگر است و ما ناظر عملکرد خودمان هستیم و از دیدن آن باید لذت ببریم و نه عذاب بکشیم.
و این لذت بردن معنای ماساژ اندیشه توسط خالق است.
آیا نمی توان گفت که خالق خود ماساژدرمانگری قهار است. بله می توان گفت.
همه ی نمود های طبیعی در جهان هستی و همه ی نوازشهای موجود میان طبیعت زمینی و کهکشانی نشانه ای از شرافت شغلی این اندیشه است که دریافت ماساژ انسان را از همه ی دردهای زندگی و خستگی ها می رهاند همانطور که خالق، همه ی هستی را با ماساژ به تعادل رسانده است.
اندیشه ی آزاد گشته می تواند از همه ی ابزار های در دسترسش برای شکوفایی خودش بهره ببرد که این عین عدالت است و اگر این ابزار ها به واسطه ی نا آگاهی بلا استفاده بماند عین ظلم است.
چشم بیکار مانده و گوش بیکار مانده و به خطا رفته به صاحب خود ظلم می کند زمانی که نمی داند باید چه کند و زمانی که فهمید چه کند دامنه ی ظلم به خود، از میان می رود و رستگاری نمایان می شود و این نتیجه ی رفتاری است که باید به آن ماساژ اندیشه گفت.
به هر حال کل داستان اندیشه ی آزاد و رهیافته همین است.
هر که فهمید و انجام داد رها شده و رسته است و به راحتی خود را در آینه ی جان خود مشاهده گر خواهد شد و آنکه نفهمید و رها نگشت به سختی روزگار خواهد گذراند هر چند مشربش طلایی باشد و خانه اش هم طلایی و فرشش هم ابریشمین.
کتاب لذت ناچاری که در آستانه ی انتشار قرار گرفته (1404/12/08) درباره ی همین موضوع صحبت می کند و ابزاری است که ماساژ اندیشه را باعث خواهد شد.
امید است با خوانش آن ماساژ اندیشه را برای خودتان محقق سازید.
با احترام به شما
قاسم منهی