Skip to Content

از سری داستان های جمشیدو یوحنا

ذهن و جان خود را به داستان ماساژ دهید
1405/03/11 توسط
از سری داستان های جمشیدو یوحنا
قاسم منهی


مفاهیم انتزاعی روزنگار جمشید و یوحنا همان گمگشته ی ماساژ دهنده ی روح به قلم قاسم منهی 

 

14050311

0748

 

و پندار خدمت به خلق ارتباطی به خلق ندارد و در این خواسته ارتباط با خالق مطرح است که دلداده ی دیروز به حق را به این وا می دارد به بهانه ی خدمت به خلق با خدای خود به کامروایی وصلت کند و کامروا شود. و این هم جز خودکامگی نیست. و کدام خدمت است که خلق را نیازارد و خلق را به این امیدوار سازد که یکی بر خاسته به خواسته ی خود خدمت کند بدون انتظار کامروایی از درگاه محبوب و به حق معلوم نیست که آیا چنین شود یا نشود.

جمشید ها و یو حنا ها عادت کرده اند به این داد و ستد ظاهرا خیرانه که بدهند به خلق تا از خالق باز ستانند و این عین وقاهت در موضوع عاشقی است.

جمشید اینگونه می نوشت و واگویه می کرد.

یوحنا حضور نداشت این شدت نوشتار را به کنترل خود درآورد و نقدی روا بر آن مسلط گرداند که اندیشه ی جمشید به سوی جبار بودن در نوشتار و جلاد شدن در رفتار پیش نرود که این نوشته مغضوب می آفریند و نه محبوب . که محبوب آفریدن از آن حق است و نه مغضوب.

جمشید چند بار نوشته ی خود را خواند و در ادامه نوشت:

-          آخرین چیزی که یک بز می خواهد این است که به وصال بز باکره ی دیگری برسد در جواین و بعد از آن او دیگر هرگز قله ی خواسته هایش را لمس نخواهد کرد و به آن نخواهد رسید زیرا بز جوان در شرف پیر شدن است و بعد از رفع این حاجت برای او خواسته ی دیگری نیست بجز چریدن و دویدن و جان دادن . ولی برای جمشید ها داستان متفاوت است که او انتهایی به خواسته ندارد زیرا که می داند خدا است در قامت مردانه یا زنانه در زمین و این انسان بودن با این ویژگی ناطقانه ی ظاهرا آزمند و به واقع قدرتمند در جذب همه ی مواهب توانا است و اکنون این توانایی در جذب به این حد رشد یافته که خود خدا را هم دوست دارددر اختیار خود بگیرد که چه بسا گرفته است . و این درد من است امروز که چنین رابطه ای درونزاد در زمین نه لایق حق است که شاید هم باشد و نه لایق جمشید که شاید هم باشد. من فنا شدن در حق را بیشتر از فنا شدن حق در من می پذیرم و این عین حق است که میان من و او به جدل وجود دارد.

جمشید مگش می پراند از خود تا مزاحم ادامه ینوشتار نشوند ولی می وند. انگار جهان هستی هم دوست ندارد او به نوشتن چنین ادراکی دست بیازد. انگار سربازانی از دور دست آمده اندکه این نوشتار پایان یابد .

و جمشید در ادامه مگس پراکند و از ادامه ی نوشتن دست برداشت زرا همه ی داستان ها و وقایع و رخداد ها زمانی به رخداد تبدیل می شوند که اراده ای پشت آن اتفاق باشد و انگار اراده بر این است که این نوشته کامل نشود.

 ای جمشید به درد خود بیاسای که این درد از تو ساخته ای دگرگون گشته دراختیار خودت و جهانت قرار می دهد. مبادرت به مگس پراکنی امروزت را به فال نیک بگیر که چون یوحنا توانستند خط نوشتاری تو را به تغییر رسوا کنند و تو را از نوشتن بیهوده راها سازند که این عین حق است بر انسان محق.

دلشوره ای نیست جمشید را او نه به انتظار است و نه به نوشیدن و نه به خوردن مشغول.

او سراسیمه نیست ولی سراسیمه است او دلمرده نیست ولی دلمرده است او غم زده نیست ولی غمزده است او تنها نیست ولی تنها هست او جمشید نیست ولی جمشید هست و دهها از این نوع تضادهای متضادو مترادیف نیست که هست و این دردی است میان یک تیغه که اصلا میانه ای بر آن قابل تصور نیست که جمشید پای بر آن گذاشته و خودش هم نمی داند که چه چیز بهتر از دیگری است.

او چای نوشان به رمه نگاه می کند که چوپان همکار چوب چرخان به هدایت آنها مشغول است . او کره بز های رمنده ای را می بیند که چون کودکی خودش افسار پاره کرده اند و تمرین دوندگی و جوندگی می کنند تا در روزهای بعد چون مادرانشان آرام به بلع بپردازند و نه پرواز . جمشید به تنگی دلتنگ یوحنا است و می ترسد در غیاب او دست دراز کند به بنده ای دیگر که او را به بند نقدی دیگر زندانی کند چون یوحنا.

زیرا که در این دوران بیشتر از یوحناها، بلعم باعورا ها به کمین وصال تفقد یافته ای چون جمشید در انتظار وصال هستند و جمشید به همین ترس مبتلا است که از دل یک یوحنای تازه نفرین کننده ای چون بلعم باعورا برخیزد و دودمان عزتش را بخواهد به تاراج ببرد. و این ترس عظیم است که از جمشید حمشید ساخته و نه موسی که نترسید از بلعم .

جمشید به حق در این اندیشه است که اجازه دهد خود را در دام بیندازد که به نفرین مبتلا شود.که اگر بتوند نفرین را بشکند نجات یافته ای با تجربه تر در سرای هستی در مسیر حق خواهی است و اگر نتواند همان به که به جان دادن جسمش از این دنیا به سرای باقی برود به ظلم.

چای نوشیدن تمام می شودو داستان ذهنی بلعم هم تمام می شود او چوبدستی بر داشته و به کمک همکار چوپان شتابان به رمه می پردازد و در زیر تیغ آفتاب فریاد کشان، هدایت گله را به دست می گیرد تا چوپان خسته شده هم چای بنوشد. چای اعلای کوهی که صبح هنگام دشت شقایق لار به آنها هدیه داده است.

ورود برای گذاشتن نظر