Skip to Content

کلمات ماساژ درمانگر. وقتی نیچه گفت: خدا مرده است و ما او را کشته ایم....

نگاهی به نمای یک اندیشه ی درونگرای خسته از خویشتن
1404/12/07 توسط
کلمات ماساژ درمانگر. وقتی نیچه گفت: خدا مرده است و ما او را کشته ایم....
قاسم منهی
| No comments yet

او ندانست که به درستی درست ترین جمله را برای انسان گفته است. انسانی که دوست دارد بفهمد در آخر چه خواهد شد؟

 نیچه دقیق و درست و به زیبایی گفت که (( خدا مرده است)) ولی او هرگز نگفت که او قبل ازمردنش به چه مشغول بوده است و آیا خدایی که از نگاه او مرده است، آیا حق ناخدایی کردن را بر گردن استوار قامتی دیگر چون خودش قرار داده است یا نه؟

 و اصل مطلب هم همین است.

کلمات گاهی میتوانند در غالب جملات اندیشه محور، ریشه های خام باورهای یک انسان آرزومند تا انتهای تنهایی خود پیش رفته را به مادون حیات بکشانند و او را هم مانند خدای مرده، بمیرانند و گاهی می توانند آن اندیشه را تا رسیدن به مقام الوهیتی تازه و ربوبیت تازه به عرش رسیده بالا ببرند و او را جانشین خداوندگار مرده بنمایند.

 آری کلمات همینگونه هستند که می توانند قدرتی یابند چه بسا قوی تر از همه ی بمبهای اتمی ساخته شده و می توانند خرد انسان را تا مرز نابودی و از سویی دیگر تا مرز الوهیت و ربوبیت بالا ببرند

 و این کلمات به عنوان بهترین بازیگران هستی و نقش آفرینان خردمندانه ی وجود، همیشه هستند تا نطق انسان هست.

چه می توان گفت در برابر اندیشه ی به فنا رفته ی قرون گذشته که یک اندیشمند مدعی در فلسفه را به این می رساند که ((خدا مرده است)) و هزاران باور تشنه و کنجکاو با شنیدن و خواندن این مطلب به گرفتاری اندیشه ی اضمحلال رفته ای دچار می شوند که گاهی قرن ها طول می کشد تا مفری برای نجات صاحبان آن اندیشه ها پیدا شود. 

 ولی به حقیقت اینگونه نیست. اگر بپذیریم خداوندگار مرده است باید بدانیم که او قبل از مردن چه کرده و با چه اندیشه ای توانسته میان خدای قبلی که خودش باشد و میان خدای تازه که انسان ناطق به وحدت وجود رسیده است یا همان ابر انسان ذهنی اندیشمندان، پلی در انتهای تنهایی خردمندانه و خردورزانه ی این دو ماهیت مرده و زنده بنا کند و بعد جان بدهد و بمیرد. و در این مدت تنهایی انسان را آزاد بگذارد برای بارور شدن و تبدیل شدن به وحدانیتی که در خور خدایی کردنی تازه باشد. 

آری اگر خداوندگار مرده است حتما دلیلی دارد و آن دلیل چیزی جز خالق شدن آخرین ابر انسان نیست و این همان مفهومی است که کلمات برای ذهن متجرب آدمی می توانند بسازند و از هیمنه ای که وجود ندارد باوری عمیق از یک ستاندن و دادن بنا کنند و در آخر همه هیچ .

 و به راستی خداوندگار عالم مرده است و به این مردن و گذشتن از خود و خویشتنتش به واسطه ی خلق شدن خدایی تازه از جنس تن آدمی، اکتفا نموده تا نمودی تازه از خلقت برای ابدیتی مشاهده گر آفریده شود.

 انگار خالق این آفرینش از روز اول تا روز آخر نیازمند تشویق کنندگانی بوده که باید به هورا کشیدن در برابر قدرت خداوندگارشان می پرداختند تا او را به شور و شعف وا دارند ولی این هورا کشندگان هم خبر ندارند که خداوندگار، قبل از روئیت این تشویق و جیغ و هورا های متباین دیرهنگامی است که جان داده و مرده است.

و چه می شود گفت از آنکه گفت:

 انگار خداوندگار عالم مدت ها است که مرده است....



ورود to leave a comment