یعنی این که: خود ببینی چه شکافی میان توده ای از خاک و خونِ عاریتیِ وجودت با خودِ درونی ات که میهمان این دنیای خسارت دیده است، افتاده است.
آری شکاف افتاده است.
میان این دو بعدی که امروز صبح هنگام برخواستن از خواب حس کرده ای.
یکی تو را به بیت الخلا می کشاند تا از درد و فشار ادرار صبحگاهی رهیده شوی و دیگری تو را به این وا می دارد که بیندیشی و نتایج تخلخل اندیشه ات را در این وادی نفس کشیدن جا بگذاری.
هر دو احساس از یک نوع هستند. یکی برای رهایی و رسش جسم به مرحله ای توانمند کننده تر و دیگری برای گذر ذهن از وادی تجربه شده به وادی تجربه نشده.
حس غریبانه ای است، تماشای تلاشی که به واقع من تلاشگرِ مسیرِ آن نبوده ام. و این شهود برخاسته از ناکجا آباد مثل خیلی از بامداد های خمار دیگر در آستانه ی نهایت ظلمات شب و نرسیده به پگاه رخ داد.
ذهنم در این اندیشه ی مکتوم بیدار گشته که دوباره بعد از دهها سال کنکاش، ارتباط جسم و اندیشه ام را بتواند در بازتعریفی تجربه شده به ارمغان صبحِ در آستانه ی دمیده شدن قربانی کند که فکر می کنم در بامداد امروز این قربانی در قربانگاه خود به مسلخ عشقی خاموش به چاقوی ندامتی دیرینه سلاخی شده و بر قلاب قصاب هستی شقه اش آویزان مانده تا همگان ببینند چه ثمره ای است نتیجه ی یک قربانی خود خواسته که خود با پای خود به مسلخ آمده است.
من احساس عجیبی از نوعی سایش و مالشی باور نکردنی میان این دو ماهیت یعنی جسم و ذهن دارم و احساس می کنم لعزنده ای نرم و لطیف میان آنها مانع سایش و اصطکاک می شود و نمی گذارد که اختلال و در هم تنیدگی در عملکرد جداگانه ی هر یک از آنها میانشان خیلی زیاد بشود.
عملکرد یاتاقانهای موتور یک خودرو به ذهنم آمده است که عملکرد آن تابع همین لطافت نرم لطیفانه ناشی از لغزنده ی میانجیگر است که آن نمی گذارد دو جسم فلزی در اصطکاکی مطلق به تلاطمی ویرانگر مشغول شوند.
این حس نه غریبانه است و نه حکیمانه و کشف آن هم چندان موجب مباهات نیست . احساس می کنم انگار آنچه میان جریان حیات مکانیکی یک خودرو برای ایجاد حرکت حکمفرما است در میان جسم آدمی هم، همان مراتب در جریان است و انگار همان قواعد فیزیکی در خودرو در میان جان و جسم آدمی هم مشغول به نقش آفرینی است.
و وقتی متوجه داستان میانجیگر میان یاتاقانهای خودرو شدم حس ناچاری از بهره مندی های اجباری به سراغم آمد و حس کردم چه احساس غریبانه ای است زمانی که فهمیدم انسان باید تا آخر عمر یک خودرو را سوار شود برای همیشه و تا زمانی که توانسته است آن را تمیز و سالم و راهرو نگهداری کند می تواند در این دنیا زیست کند هر چند موفق شده باشد قطعات آن را با قطعات خودرویی دیگر تعویض نموده باشد.
واقعا این زیستن در میان این اجبار و ناچاری چقدر می ارزد؟
و من بعد از سالها درگیری با سوال بالا فهمیدم که زیستن ((تجربه ی شخصی)) اگر همراه خود چسبندگی تخریب کننده نداشته باشد ارزش تجربه کردن دارد ولی اگر چسبندگی در آن ((به خطا)) در اولویت صاحب اندیشه قرار گیرد، دیگر قدرت و توان ارتقا یافتن و وارد مرحله ی بعدی از حیات شدن از میان می رود و انسان به سختی جان می دهد و جان می کند زیرا که یاتاقانهای موتور وجودش دیگر در میان لغزندگی روغن مانند و رقصنده، آن لطافت مایع میانی را نادیده می گیرد و با حذف آن موجبات اصطکاک حضورش را فراهم می کند و آنگاه همه چیز از میان می رود و نیستی اجباری و خاموشی دائمی برای صاحب اندیشه رخ می دهد.
عمیق ترین بخش موتور های فسیلی، همین دسترسی به بخش یاتاقانهای درون موتور است و این به مثابه ی نقطه ای در وجود آدمی است که جسم و روح در تقابلی لطیفانه در کنار لطافتی مایع مانند و روغن مانند در حال رقصیدن و ماساژ گرفتن در کنار هم هستند.
اگر چسبندگی میان یاتاقان های موتور یک خودرو پدید آید، خودرو برای همیشه خاموش می ماند تا تعمیراتی اساسی توسط استاد کار مکانیک این چسبندگی را از میان ببرد تا موتور خودرو دوباره روشن بشود ولی این جسبندگی میان روح و جسم را فقط یک مکانیک ناشی در جهان هستی وجود دارد که به آن دسترسی دارد و آن هم کسی نیست بجز جناب مستطاب حضرت عزراییل که اصلا به فنون مکانیکی روان و تن آدمی مسلط نیست و فقط می تواند این دو را از هم برهاند و الباقی جسم را به اوراقی ((قبرستان)) بفرستد.
و توجه به همین موضوع است که باعث می شود ما برای داشتن همین خودرویی که زیر پای ماهیت خرمندانه ی وجودی ما است را به شکرانه، پاس بداریم و از آن محافظت کنیم زیرا این خودرو، خودروی آخر است و هرگز نمی شود روح را از آن پیاده کرد و او را بر خودرویی دیگر نشاند و یا شاید توان دانش آدمی هنوز به آن مرحله ی ازتقا یافته ی تعویض تن آدمی نرسیده است تا روح بتواند تجر به ای متفاوت از سوار شدن بر خودرویی دیگر را بیابد.
با این باور و با این شهود عینی و تجربی عاید گشته باور دارم که ارتقاء تن و جسم آدمی می تواند توسط دریافت ماساژ از سایر ((تن های سالم)) ارتقا یابد و عملکردی بهتر را عاید روح و جان صاحب بدن بنماید و او بیشتر زنده بماند و شاهد عملکرد اندیشه ی خودش باشد.
اگر این اندیشه ی ظاهرا خردمندانه باعث ارتقاء اندیشه شده است مبارکتان باشد و اگر نشده بر من و خودتان ببخشایید.
این نوشتار از همان دست لاجرم ها یی است که خودبخود آمده است و اینجا اثرش را گذاشته و به قولی اینجا جا مانده است.
به تاریخ 1404/12/06
به ساعت:05:17