مقدمه:
وقت شما را تلف نمی کنم. هیچ مخلوقی در این دنیا بیخود و بی دلیل خلق نمی شود و هیج آفریده ای هم بی غرض از این دنیا رخت بر نمی بندد و نمی رود مگر آنکه به سر منزل مقصودش رسیده باشد.
بعضی از ما به این دنیای زیبا به اندازه ی بخشیدن یک لیوان آب گوارا به عابری که نمی شناسیمش بدهکاریم و به همین دلیل ظاهرا کوچک، پای بر این رکاب متحرک می گذاریم و آب گوارا را به دست عابر تشنه لب می رسانیم و رسالتمان تمام می شود و جان می دهیم و می رویم.
تعریف زندگی از نگاه نویسنده به همین سادگی است.
رمان گمنام هم آفریده ای است که در شرف به دنیا آمدن و بزرگ شدن است، برای تعریفی که ما انسانها از کوه یخی در دوران ابتدایی مدرسه رفتنمان آموخته ایم.
همه ی ما به شکلی شگرف با این واژه به شکلی دائمی در تقابلیم و اگر کمی به بزرگی آن توجه کنیم متوجه می شویم بخش اعظمی از این کوه یخی همیشه در میان زلالی آب های یخ زده ی اقیانوس شمالی و جنوبی مدفون است.
در این رمان من سعی کرده ام به معنای قسمت پنهان این کوه یخی بپردازم و لذتی بیافرینم که گمنامان عالم درک کنند که معنای زندگی در انتهای شکوه یک کوه یخ عظیم در میانه ی جان اقیانوس یخ زده تفاوتی با قسمت قابل مشاهده ی آن که نور خورشید از دور دست ها بر آن می تابد ندارد. و چه بسا، امتداد حیات در کنار آب های سرد شاید برای قسمت گمنام کوه یخی بسیار گوارا تر از بخش نمایان آن باشد.
و این داستان درک گمنام بودن زمانی به شکوهندگی می رسد که انسان از نقد خود و نقد حیات خود دست بردارد و گمنامی را انتخاب کند تا کار تمام شود. به همین سادگی
شما در این رمان داستان زندگی فرزندی نوباوه در قامت نوجوانی سیزده ساله را خواهید خواند که در اثنای حیاتش با گمنامان زیادی مواجه می شود که آنها خودشان ناخوداگاه گمنامی را برای خود انتخاب کردند و جان دادند و رفتند ولی خودش هرگز نتوانست به این مرتبت از شکوه به یغما رفته ی آدمی دست یابد و نمی تواند بپذیرد که خودش هم گمنام باشد و کار را تمام کند.
در این رمان، من دوست داشتم بتوانم برای همیشه به خودم بفهمانم که راز عظمت یک رویای باز آفریده شده زمانی اوج می گیرد که فرد صاحب تصمیم بتواند معنای گمنامی را درک کند و آن را تا همیشه برای خود برگزیند و رهنمون شود. و من سعی کردم بفهمم راز بالندگی و محبوبیت من در همین انتخاب گمنام بودن است.
گمنام شدن در این رمان انتخابی است (( لاجرم)) که چالشی عظیم در معنای زندگی آدمی می آفریند و آزمون هایی بزرگ را در مسیر حیات او ایجاد می کند تا در انتها مفهومی مشخص از یک مفهوم کاملا ساکت و مغفول مانده ایجاد شود.
گاهی درمیان کتب لغت نامه برای تعریف یک کلمه بیش از دویست کلمه ی ریز و درشت کنار هم چیده می شوند تا آن مفهوم یک کلمه ای را توضیح بدهند و من نمی دانستم برای تعریف کلمه ی (( گمنام )) مجبور خواهم شد یک رمان بنویسم تا ادراکی واقعی از معنای حیات خفته در میان جان این کلمه تصویر یابد.
به هر حال زندگی شخصیت اصلی این داستان پر است از فراز و نشیب هایی که شما را با خودش به این سو و آن سو می برد. درد می آفریند و غم و شادی را بدرقه می کند تا حلاوت یک بوسه ی زودگذر در میان زندگی، کفنپوش شود و بعد مدفون گردد برای همیشه. زیرا معنای حیات بعد از گذر همه ی این نوع دلداگی های موقت و زودگذر به شکلی شگرف خاتمه می یابد.
من در حین نوشتن این رمان دائم به یاد لبهای انسان هایی بودم که تا آخرین لحظه ی نفس کشیدنشان هرگز بوسیده نشدند و هرگز نفهمیدند غیر از ترشی و شیرینی و تلخی و شوری، مزه ای دیگر هم در این دنیا وجود دارد که بشود آن را درک کرد و از آن لذت برد.
زندگی در گمنامی به همین سادگی است و به همین سادگی هرگز به مقام رسوایی نمی رسد و برملا نمی شود و در سکوتی مکتوم به پایان می رسد بدون مزار و بدون بدرقه و بدون سر و صدا....