Skip to Content

معرفی رمان گمنام اثر قاسم منهی

در متن زیر قسمتی از تقدیم نامه و مقدمه ی این کتاب را می خوانید.
1404/11/29 توسط
معرفی رمان گمنام اثر قاسم منهی
قاسم منهی
| ساعت 16:53

تقدیم نامه یا شرک نامه:

لطفا مرا ببخشید بابت این نوشتار متنقاض این بخش.

سلام . حال من خوب است . حال من خیلی خوب است. حال من خیلی خیلی خوب است. اکنون دوست دارم خوب بودن حالم را به این شرح توضیح دهم .

زمانی که در حال نوشتن این تقدیم نامه بودم نمی دانستم که بازی با این کلمات ابتدای مسیر راه اندازی نا محدود درون مایه ی شرک آلود خودم در این نوشتار است. ولی زمانی که فهمیدم این درون مایه هم باید به نوعی از وجودم خلاص شود و از میان جان من برای همیشه گذر کند و برود ، پی بردم که مسیر درست در تنهایی مطلق عیان می شود و زمانی این تنهایی، بارور می شود که مقام تسلیم و رضا در نهایت ناچاری سراغ انسان بیاید و او را از همه ی عروسک های درون و بیرون برای همیشه خلاص سازد.

 ولی من دلنوشته ی قدیمی خودم و این تقدیم نامه را هرگز از دل متن کتاب حذف نکردم و آن را از بین نبردم و خواستم خواننده بداند که گاهی گذر یک شبانه روز می تواند از یک انسان مشرک تا دیروز گیر افتاده در وادی فساد درون، امروز می تواند انسانی از یک جنس دیگر بروز دهد تا به ادعای آمیختگی در توحیدی تازه به جلوه گری بپردازد. هر چند می دانم که در گذر زمان باز هم این متن نیاز به تغییر خواهد داشت ولی صد حیف که بعد از انتشار، اجرای این تغییرات برای نویسنده گران خواهد بود و او نخواهد توانست به همه ی گمگشتگان مسیر این کتاب اعلام کند که :

((نویسنده به خطا این تقدیم نامه را نوشته است))

 لذا اعلام میدارم ادامه ی نوشتار در ((متن تقدیم نامه)) نمی تواند سخن امروز من باشد زیرا که من امروز دست و پای خودم را در برابر خالقی که بنده اش را عاشق است بسته، قرار داده ام بدون کوچکترین واسطه ای و بدون کوچکترین چشم داشتی .

 با این حال دوست دارم حال اکنون مرا با نوشته ی چندی قبلم مقایسه کنید و امیدوارم بهره ها از این دلنوشته ی نویسنده عاید شما بشود. آمین 29/11/1404

 من تا امروز یعنی بیست و پنجم تیر ماه سال هزارو چهار صد و چهار هجری خورشیدی تقویم جلالی که بیش از چهار ماه از چهل و هفت سالگی ام گذشته است نمی دانستم که در کنار من ماهیتی درونی وجود دارد که شنا کردن و رقصیدن در میان اقیانوس ها را به خوبی می داند و به خوبی می تواند دست مرا بگیرد و مرا بدون دغدغه به رقص و شادی و پایکوبی در میان زلالی آب های مواج میان اقیانوسی وادار نماید. من امروز وجود او را کشف کردم که تا این مدت دست و پایش را بسته بودم و نمی گذاشتم او آن کاری را با من انجام دهد که هم به صلاح من است و هم به صلاح ماهیت وجودی خودش .

 در این چند ساعت اخیر که او را کشف کردم و فهمیدم که عروسک درون من در حال احتظار است و جان دادن، پی بردم که حس خودکشی روز افزون من که بیش از سی و هفت سال از عمر آن می گذرد با باز کردن دست های این عروسک به پایان می رسد و من می توانم با خیال راحت با او به همان رقصیدن میان آب های اقیانوسی مشغول شوم بدون کوچکترین ترس و واهمه ای از غرق شدن و جان دادن.

 دستانش را باز کردم و او توانست بالاخره مرا در آغوش بگیرد هر چند موهایش زنگ زده بودند و در هم آمیخته و دستانش ضعیف شده بودند و جسمش در نابالغی این سالهای طولانی جامانده بود. من با تمام وجود او را در آغوش گرفتم و بوسیدمش و بی محابا سکان کشتی وجودم را به او سپردم و خودم گوش به فرمانش گشتم تا او بتواند به راحتی مرا به همان شکوه و عظمت و جلال دلخواسته ی خودش رهنمون سازد بدون هیچگونه دست اندازی. ظاهرا دلخواسته ی او طوری طراحی شده بود که انگار شکوهندگی ابدی را در خود داشت و انگار این شکوهندگی گمشده ی من هم بود.

 من عروسک امروزم را دوست دارم . من عروسک امروزم را خیلی دوست دارم . من عروسک تازه بازگشته به دنیای امروزم را خیلی خیلی، خیلی دوست می دارم.

 این رمان تقدیم به عروسک درونم که سال های متمادی با دستانی بسته درکنار من مشغول جان دادن بوده و من نفهمیدم و ندیدمش . امیدوارم او بتواند اسکار زخم های به جا مانده از ریسمان محکم بسته  شده ی دست هایش را التیام بخشد و فراموش کند و مرا ببخشد که اجازه دادم غفلتم بر سر او ردا بکشد و کورمال کورمال تا اینجای زندگی ام را طی کنم.

 اگر او مرا ببخشد من خودم را بخشیده ام به واسطه ی کوری غیر عمدی که مرا در بر خودش گرفته بود.

 او اکنون در گوش من نجوا کرد:

-      من تو را بخشیده ام قاسم منهی به راحتی؛ تو هم خودت را ببخش و به زندگی تازه ات سلام کن رفیق.

(( زندگی تازه ی من سلام ))

این رمان تقدیم به عروسک من....

 

مقدمه:

وقت شما را تلف نمی کنم. هیچ مخلوقی در این دنیا بیخود و بی دلیل خلق نمی شود و هیج آفریده ای هم بی غرض از این دنیا رخت بر نمی بندد و نمی رود مگر آنکه به سر منزل مقصودش رسیده باشد.

 بعضی از ما به این دنیای زیبا به اندازه ی بخشیدن یک لیوان آب گوارا به عابری که نمی شناسیمش بدهکاریم و به همین دلیل ظاهرا کوچک، پای بر این رکاب متحرک می گذاریم و آب گوارا را به دست عابر تشنه لب می رسانیم و رسالتمان تمام می شود و جان می دهیم و می رویم.

 تعریف زندگی از نگاه نویسنده به همین سادگی است.

رمان گمنام هم آفریده ای است که در شرف به دنیا آمدن و بزرگ شدن است، برای تعریفی که ما انسانها از کوه یخی در دوران ابتدایی مدرسه رفتنمان آموخته ایم.

 همه ی ما به شکلی شگرف با این واژه به شکلی دائمی در تقابلیم و اگر کمی به بزرگی آن توجه کنیم متوجه می شویم بخش اعظمی از این کوه یخی همیشه در میان زلالی آب های یخ زده ی اقیانوس شمالی و جنوبی مدفون است.

 در این رمان من سعی کرده ام به معنای قسمت پنهان این کوه یخی بپردازم و لذتی بیافرینم که گمنامان عالم درک کنند که معنای زندگی در انتهای شکوه یک کوه یخ عظیم در میانه ی جان اقیانوس یخ زده تفاوتی با قسمت قابل مشاهده ی آن که نور خورشید از دور دست ها بر آن می تابد ندارد. و چه بسا، امتداد حیات در کنار آب های سرد شاید برای قسمت گمنام کوه یخی بسیار گوارا تر از بخش نمایان آن باشد.

و این داستان درک گمنام بودن زمانی به شکوهندگی می رسد که انسان از نقد خود و نقد حیات خود دست بردارد و گمنامی را انتخاب کند تا کار تمام شود. به همین سادگی

شما در این رمان داستان زندگی فرزندی نوباوه در قامت نوجوانی سیزده ساله را خواهید خواند که در اثنای حیاتش با گمنامان زیادی مواجه می شود که آنها خودشان ناخوداگاه گمنامی را برای خود انتخاب کردند و جان دادند و رفتند ولی خودش هرگز نتوانست به این مرتبت از شکوه به یغما رفته ی آدمی دست یابد و نمی تواند بپذیرد که خودش هم گمنام باشد و کار را تمام کند.

 در این رمان، من دوست داشتم بتوانم برای همیشه به خودم بفهمانم که راز عظمت یک رویای باز آفریده شده زمانی اوج می گیرد که فرد صاحب تصمیم بتواند معنای گمنامی را درک کند و آن را تا  همیشه برای خود برگزیند و رهنمون شود. و من سعی کردم بفهمم راز بالندگی و محبوبیت من در همین انتخاب گمنام بودن است.

 گمنام شدن در این رمان انتخابی است (( لاجرم)) که چالشی عظیم در معنای زندگی آدمی می آفریند و آزمون هایی بزرگ را در مسیر حیات او ایجاد می کند تا در انتها مفهومی مشخص از یک مفهوم کاملا ساکت و مغفول مانده ایجاد شود.

گاهی درمیان کتب لغت نامه برای تعریف یک کلمه بیش از دویست کلمه ی ریز و درشت کنار هم چیده می شوند تا آن مفهوم یک کلمه ای را توضیح بدهند و من نمی دانستم برای تعریف کلمه ی (( گمنام )) مجبور خواهم شد یک رمان بنویسم تا ادراکی واقعی از معنای حیات خفته در میان جان این کلمه تصویر یابد.

 به هر حال زندگی شخصیت اصلی این داستان پر است از فراز و نشیب هایی که شما را با خودش به این سو و آن سو می برد. درد می آفریند و غم و شادی را بدرقه می کند تا حلاوت یک بوسه ی زودگذر در میان زندگی، کفنپوش شود و بعد مدفون گردد برای همیشه. زیرا معنای حیات بعد از گذر همه ی این نوع دلداگی های موقت و زودگذر به شکلی شگرف خاتمه می یابد.

 من در حین نوشتن این رمان دائم به یاد لبهای انسان هایی بودم که تا آخرین لحظه ی نفس کشیدنشان هرگز بوسیده نشدند و هرگز نفهمیدند غیر از ترشی و شیرینی و تلخی و شوری، مزه ای دیگر هم در این دنیا وجود دارد که بشود آن را درک کرد و از آن لذت برد.

 زندگی در گمنامی به همین سادگی است و به همین سادگی هرگز به مقام رسوایی نمی رسد و برملا نمی شود و در سکوتی مکتوم به پایان می رسد بدون مزار و بدون بدرقه و بدون سر و صدا....

ورود to leave a comment