Skip to Content

شقایق های حجاز

این روز نگار در ساعات پایان شب نوشته شده است. 1404/12/01
1404/12/01 توسط
شقایق های حجاز
قاسم منهی
| No comments yet

سلام حال همه ی ما خوب است 

جرم همه ی ما این است که در این دنیا زنده ایم و نفس می کشیم و هیچ چاره ای نیست بجز ادامه دادن.

 وقتی می شود سی سال هر شب و روز به این اندیشید که چرا به دنیا آمده ام و چرا نمی توانم از این دنیای نادلچسب خارج شوم  توانمندی ها و مسیر های پیش پای صاحب اندیشه قرار می گیرد که او را از این اندیشه برهاند و او را با مسیر هلیی تازه به سمت رهنمون شدن هدایت کند.

 بسیاری نمی دانند که هر روز صبح به این اندیشه بیدار شدن که تا پایان روز کار خود را تمام خواهم کرد چقدر کار طاقت فرسا و دیوانه کننده ای است. ولی این اندیشه برای بسیاری از عزیزان پا به این جهان گذاشته وجود دارد و بسیاری در این ماجرا با خودشان دست به گریبان شده اند.

 من هم یکی از آنها بودم ولی این قضیه مدتی است که از من فاصله گرفته و من به خوشی هر شب سر بر بالین می گذارم و کمترین نگرانی را حس نمی کنم. 

من همیشه سعی کردم با درک تجربه ی زیست انسانی بتوانم مسیرهای رفته و به شکست انجامیده را بیابم و آنها را علامت گذاری کنم تا انسان اندیشه مند بتواند مسیر درست خودش را پیدا کند و در آن مسیر گام بگذارد و به پیش برود و به همین دلیل است در این راستا اولین کتاب تجربی و اندیشه محور خودم را نوشتم و آن را آماده ی انتشار نمودم. کتاب ((لذت ناچاری)) درباره ی همین موضوع صحبت می کند.

 از هر چه بگذریم سخن درباره ی کتمان اندیشه های امروز که نمایشی است که بر اساس تفکر مخلوط شده با سیالی ((آب)) مانند نمایان شده، باعث گردید که عزیزانی که با نوع و سبک اندیشه ی من آشنا شده اند به این بیندیشند که من به دنبال راه فراری هستم برای کتمان خودم در میان لایه های فکری قدیمی شده ام، برای در امان ماندن از گرفتاریهای روزگار امروز. ولی واقعیت من اینگونه نیست.

 اکنون می خواهم احساسم را بنویسم و خودتان ببینید که یک انسان دور افتاده  از بشریت چگونه می اندیشد.

من در میان جان خود احساسی دارم که به من می گوید همه ی وقایع در حال رخ دادن همه در مسیری پیش می روند که انتهای آن روشنی و دلخوشی همگانی را باعث خواهد شد ولی این دلخوشی همگانی نیازمند آگاهی همگانی است و این آگاهی همگانی کاملا وابسته یه درک لذت های مادی سروتونینی است و نه دوپامینی و این هورمونها که اساس تجربه ی زیست بشر را باعث شده اند همان آگاهی خاصی هستند که آگاه شده را به این وا می دارد که در هر حالتی که هست در اوج شادی و خوشی گامی به پیش بگذارد و نهراسد از آنچه در برابرش در حال رخ داده شدن است.

 در این عصر که انرژی های خاص بشری همه و همه در مسیر جذب ثروتهای نامحدود حیات به جنگ و دعوا واداشته شده اند بالاخره در این جریان با قتل عام خودشان خواهند فهمید که باید همه ی پرچمها و دیوار ها و مرزها و اختلافات بیخودی در خصوص نوع مذهب و دین و رنگ پوست و نوع گویش را رها کنند و همه ی محدودیت ها را برای ترشح هورمونهای مزاحمشان از مسیر حیاتشان بردارند.

 اگر بشر بداند و بعد بتواند هورمون دوپامین را از مسیر حیات خودش برای مدتی خارج کند و از اثرات و برکات هورمون سروتونین برخوردار شود دیگر این مقوله های درد آورِ آلوده به خونریزی اتفاق نخواهد افتاد.

 بگذریم.

 اکنون درباره ی گذر سریع از میان این همه اتفاق سخن میگویم. من از همه ی این اتفاقات و جریانات زیبایی طلبانه ی میان انسان ها گذشته ام و دیگر هیچ رنگ و هیچ بویی به واقع مطلوب لحظاتم نیست. از میان غذا های دنیایی ام، املت را بیشتر دوست دارم زیرا که ارزان و راحت آماده می شود نه اینکه خوشمزه تر باشد و از میان رنگ ها کبودی خون بر برف سفید را دوست دارم و از میان بوها، بوی برگ درخت گردو در میان کوچه پس کوچه های روستاهایی که درخت گردو در آنها بیشتر از جاهای دیگر است و از تنهایی میان کوهساران البرز و در کنار دریای کاسپین بسیار لذت می برم وقتی باران یا برف ببارد. با این اوصاف دیگر برایم فرقی نمی کند که فردا زنده بمانم یا نمانم و چگونه زیست کنم و همین موضوع است که شقایق های حجاز مسیر حیات مرا به این وا می دارد که نسبت به نوع اندیشه و رفتار و گفتار من واکنش نشان دهند و من در زبان بپذریم آنچه آنها به نصیحت به من می گویند ولی درباطن موضوع چیز دیگری است و من مسیر آلوده به خطا و اشتباه خودم رامی روم زیرا که من مسیر ظاهرا اشتباه خودم که تنهایی عمیقی را در خود دارد، دوست می دارم.

 دیگر نمی دانم چگونه می توانم تمام روز نگار امروز را واضح تر بگویم . زیرا از گفتن بسیاری از نکات خود را در امان نخواهم دید و به همین دلیل اجازه می دهم سکوت نوشتاری در مقابل اندیشه ام، قلمم را به حجاب خود بپوشاند شاید در مرتبه ای دیگر به افشاگری درونی خودم بپردازم و شما را با نعمت نوشتن بدون رعب و وحشت آشنا کنم.

 به هر حال هر چه هست غیر از نیکی نیست و هر چه هست در انتهای رشد مقام بشر در حال رخ دادن است.

 من از خداوند ساکت خودم می خوام که به ما یاد بدهد که در مقام ناظر به گوشه ای بنشینیم و شاهد فاعلیت او باشیم و به این ناظر بودن قناعت ورزیم وگرنه انسان در مقام فاعلیت همین کاری را می کند که امروز مشغول انجام است.

((اگر عدالت مد نظر حضرت دوست با باریدن تیرهای دشمن بر پیکره ی من و خانواده ام به تحقق مطلوب حضرت دوست نزدیک تر می شود پس من سینه گشاده منتظر فرود تک تک تیر های تیز شده به غضب و خشم آنها هستم.)) بر من ببارید و مرا خفته در خون تماشا کنید که این تماشا خانه بزودی شما را آینه ی خودتان روبرو خواهد ساخت و شما را از خصم درونتان و از غضبتان خلاص خواهد نمود.

و ای کاش آن روز که او گفت (( قسم به نامش که رستگار شدم)) به حقیقت می فهمیدم که او چه گفته است.

 دردو بر او ...

این نوشتار تقدیم به (( شقایق های حجاز)) که ساعاتی بی غرض را در کنارشان ماندم و حرف زدم و حرف شنیدم به عادت توت فرنگی ها. و او رفت و جای پایش ماند و من برای او این چند سطر را نوشتم.

 شبانگاه همه ی شما به سحر ختم شود.

 آمین

 با احترام. قاسم منهی


ورود to leave a comment