سخن روز در وصف اندیشه ی سیال امروز من
گاهی حکایتهایی ژرف از یک اندیشه ی نو ظهور که می خواهد به این دنیا بگوید من هم هستم نمی گذارد که این اندیشه به تبلور خود نزدیک شود . اندیشه همیشه دوست دارد که بال بگشاید و نفس کشان پرواز کند به آنجایی که باد هدایتش می کند نه خود اندیشه ی بارورگشته اش ولی درخواست نمایش حضور اندیشه اجازه نمی دهد تا صاحب اندیشه بتواند به پرواز بپردازد.
پس باید گریخت از این حد و مرزی که فکر می کنیم که نیاز است تا نگاه انسانی شاهد آن باشد. آنکه می تواند تا انتهای آسمان بپرد لاجرم دیده خواهد شد چه بخواهد چه نخواهد و آنکه بخواهد دیده شود هرگز پرواز و لذت اوج گرفتن را نخواهد چشید.
و چقدر چیدمان اندیشه ی انسان تنگ و سخت به نظر می رسد که نمی گذارد به تنهایی به خیال خود بپردازد و سقف آرزوهایش را تا رسیدن به مقام الوهیت توسعه دهد.
به هر حال دنیای پیرامون ما امروز پر است از رنگ هایی که هر روز می توانند تغییر کنند و آنکه چشم را می بندد آیا می تواند این تغییر رنگها را و این تلون را درک کند . هرگز درک نخواهد کرد و خوشا به حال چشمان بسته ی آنکه اندیشه اش مانند چادری ضخیم در برابر نور قرار گرفته است تا هر ملونی نتواند خماری مستانه ی نگاهش را به این سو و آن سر بُراق نماید.
در وصف آنچه در میان جان آدمی به وصف و سخن می آید آنقدری است که فقط خالق می داند و بس و حد و حدود از آنچه انباشته ی درون است همه از سر آدمی گذشته است . و چه کبریایی است او که می گذارد با این از سر گذشتن اندیشه ها بتوانیم به ادامه ی تنفس و بهره گیری از غرایز همچنان مشغول باشیم و بپردازیم به آنچه نتیجه ی اندیشه ی دیگری است در مقام مقایسه کردن.
باری، در خصوص اندیشه ی انسان آنقدر می توان نوشت که حوصله نتواند تمام آن را به کام بگیرد و تشنگی را بر طرف نماید و در همینجا این سخن را تمام می کنم و در روزی دیگر به نگرشی دیگر بر این قالب خواهم پرداخت تا بماند و نماند.
قاسم منهی
17:13
1404/11/20