بلایای طبیعی درونی
نابخردی و عدم شناخت از درون مایه های افضل درونی ناشی از عدم شناخت خالق همین است که
هست که اجازه نمی دهد زمان به عنوان عنصر اصلی حیات ما، در اختیار خود ما قرار بگیرد و ما در گیرو دار عملکرد عادت کرده ی روزانه به قُبح، زمان را سپری می کنیم و خجالت نمی کشیم از آنچه در شرف انجام آن هستیم و دائما با سرخوردگی های بعدی سعی می کنیم دلیل زمان از دست رفته را برای خودمان و یا آنکه از ما می پرسد چرا زمانت را از دست داده ای؟ توجیهی عامه پسند بیاوریم و تقصیر رخدادِ واقع شده را به گردن هورمونهای درونی بیندازیم.
آری موضوع واقعی همین است و بدبختی هم همین است....
که جرم رخ داده را نمی پذیریم و باور نمی کنیم که چند ساعت از عمرمان مرده است و به بدبختی به زباله دان تاریخ سپرده شده است. من هم در همین وادی به خطا به تلاشی بی ثمر مشغولم که برای چند ثانیه از لذت های دنیایی، بیشتر بهره ببرم و این در حالی است که اصلا لذتی وجود ندارد که بشود با اتلاف وقت آن را به دست آورد ...
ای عزیزان دل لطفا مرا ببخشید زیرا که شما توانسته اید خودتان را ببخشایید و از گناه خودتان در گذرید.
گرفتاری من در این دقایق صبحگاهی این است که به اندازه ی کافی از حال خودم در این وادی هراسناک مطلع نیستم و نمی دانم چه در میانه ی جانم می گذرد . گاهی چنان به اوجی خود خواسته فرو می روم که احساس خدا گونگی و حس آفرینش مرا در بر خود می گیرد و گاهی چنان سر افکنده و نادم می شوم که باورم نیست و همه و همه همین است. کلمات ساطع شده از ذهنم و دهانم همه ی نشانه ی عادت به رفتاری لمپن گونه است و گاهی متعجب از نوع رفتارم در نوعی بی خردی فردی یا جمعی غرق می شوم که انگار تا دیروز فقط در همین وادی زیسته ام که خداوند شاهد است که اصلا اینطور نیست ....
من غرق شدن در خود را دوست می دارم
و باور دارم که این غرق شدن در خود عین نجات من است و این غرق شدن می تواند مرا از درگریری در وانفسای هر چه پیرامونم هست برهاند.
من از کودکی فهمیده بودم که برای رستن از غیر و به خود پرداختن باید از جمعی که نمی توانی در کنارشان به لطف، زمان بگذرانی گریخت و به تنهایی و سکوت پناه برد تا لحاف کرسی نرم و گرمای زیر آن عایدت شود و من در کودکی دیدم که آنکه در مقام عصیان عمل کرد هرگز به آنچه دوست داشت نرسید و شاید هم رسید ولی من شاهد آن نبودم و آنکه فرمان بردار خالق گشت رسید به آنچه که می خواست و این عین تفاوت عملکرد ذاتی است و نه یک نوع فرمانبرداری کورکورانه.
((من واقعا نمی دانم در این وادی نافرمانبرداری هم می تواند عین فرمانبرداری در نظر خالق شمرده شود یا نه که در زمانی دیگر درباره ی موضوع نافرمانبرداری اختیاری خواهم پرداخت و آن را برای خودم عیان خواهم ساخت زیرا که اکنون چیزی از میان جانم گذشته است که واقعا نمی دانم که آنکه نافرمانی کرده، فرمانبردار است یا منی که فکر می کنم فرمانبردار بوده ام کار درست را انجام داده ام...
من واقعا نمی دانم))
ای کاش من تا این حد ادراکم را وابسته به تجربه نمی کردم
گذر زمان بر من هم گذشت بدون آنکه بفهمم از شش سالگی تا امروز چند روز است.
و اصلا متوجه نشدم که چرا مجبور شدم در میان غوغای جهان چرا به آنچه دیگری تصمیم گرفته بود گردن گذاشتم و پذیرفتم فرمان هایی را که نباید می پذریفتم مگر خوردن یک نان بربری بیشتر چقدر می ارزید که و ادادم و فرمانبرداری از غیر خالق را پذیرفتم و خاموش ماندم و بی توجه به تعالی درون پیش رفتم و سرانجامی نا فرجام از جوانی را تجربه نمودم.
به هر حال هر چه هست اندیشه است و این گذر کلمات در این ساعات از بامداد امروز از میان جانم می گذرد و همین جا رد پا می گذارد و می رود و من می مانم با کلی ادعای زیستن درستِ تجربی که گاهی پشیزی نمی ارزد و این را خودم خوب می دانم و گاهی به نقطه ی نوری در تاریکی بدل می شود که تنها دستمایه ی من برای نجات خودم است و این عین خودکامگی است که فقط به نجات این اندیشه ی کورِ گیر افتاده در وادی تصمیم می انجامد.
هیچ اختیاری از جنس مختار مطلق بودن در اختیار من و ما نیست...
و هر چه است یک وادی تصمیم گیری در مسیر هدایت الهی است که به من و ما می آموزاند که در آخر کدامین تصمیم درست بوده است و کدامین غلط بوده است. من از همین تفاوت تصمیم ها هم می ترسم و از این رو است که در این روزها کمتر می توانم تصمیم بگیرم که به حقیقت نمی دانم کدامین درست است و کدامین غلط.
اکنون سوال من این است که : اگر تو فاعلی و من ناظر، چرا من باید حس فاعل بودن و تصمیم گیری را در وجودم احساس کنم و این در حالی است که واکنش من نسبت به موضوع تصمیم گیری یک نوع اختلال رفتاری محاسبه شده است؟
احساس می کنم تو هیچوقت نخواسته ای که من در اوج نقطه ی شکوفایی اندیشه ای که خودت در مسیرم قرار داده ای تصمیمی اتخاذ کنم که عملکردی خاص را باعث شود. پس چرا این حس عامل و فاعل بودن در میان جان من موج می زند و این در حالی است که این حس به صورت مطلق غلط است.
ای خالق اندیشه مند و ای خالق همه ی ذرات کوچک و بزرگ که توانسته ای در دل غبار حیاتِ هستی، بینهایت خلقت عمیق شده در وادی زمان را بیافرینی
از تو می خواهم در این وادی هراسناک که بینهایت نظر و بینهایت مسیر را در مقابل پای مخلوقت قرار داده ای، به نظر عنایت دوباره بر این وادی نظری بیفکنی و به جبروتت همه ی مارا مجبور سازی در انجام اموری که خودت می پسندی. ما طاقت ادراک اختیار خودمان را در ابعاد زمان نداریم زیرا به اختیار من و ما اقداماتی روی می دهد که خون فرزندان و خودمان را بر زمین جاری می کند و ما به سختی می توانیم خون ریخته شده ی تو را بر زمین ببینیم و سکوت کنیم و رضایت دهیم.
دنیای تو برای ما جای تنگی شده است و همه ی ما از اینکه هر روز به قتل همدیگر کمر همت می بندیم به ستوه آمده ایم. ما جبری که تو می خواهی را به اختیار خودمان امروز بیشتر از همیشه نیاز داریم.
من از تو می خواهم که اختیار ظاهری ما را بر ما عیان سازی و ما را در این جبروت سر به فلک کشیده با کاری که تو خودت می پسندی هدایت کنی و نه آن کاری که ما خودمان فکر میکنیم مختارانه آن را انتخاب کرده ایم و نسبت به آن عمل کرده ایم.
سپاسگزارم
ساعت 05:58
قاسم منهی
این نوشتار از میان جان من می گذرد و من هیچ دخل و تصرفی در ساطع شدن کلمات ندارم لذا موضوعات نوشته شده باعث نقد بر دنیای من و من نمی شود . اگر خوب نوشته نشده و باب دل خواننده نیست ارتباطی به من و ما ندارد. همین است که هست.
05:59