یوحنا گفت:
به کدامین درود باید بدرود گفت:
جمشید گفت:
هیچ درودی در کار نیست برای بدرود گفتن. و هیچ بدرودی نیست برای درودی دوباره.
درود گفتن یکبار اتفاق افتاده و بدرود هم یکبار و برای شنیدن درودی دوباره به اندازه ی گذر زمان بر ما خلائق راه مانده.
من هیچ درودی را ندرویدم ( یعنی درو نکردم) و هیچ بدرودی را همینطور. سامانه های نیاز ما همه درگیر داد و ستدی هستند که فکر می کنند خِیر است درحالی که کاملا خِیر است به نفع کامروایی.
هیچ کامروایی در این مدت تا شنیدن بدرود آخر محقق نشود و هیچ کلامی به مستضعف امید ندهد بجز بدرود و درودی دوباره که آن عین خیر است.
یوحنا گفت:
تو این کلام را از کجا می آوری که همیشه پاسخی درخور در میان کشکولت داری جمشید؟
جمشید گفت:
این کشکول مددی است از امداد گر بزرگ که یکی این گوشه از بینهایت گوشه ی جهان دادِ مدد خواهی بزند و به لاجرم های خفته در میان خونابه های بیداد انسان به تقلا برخیزد و خاموش شود. این کشکول از همانجا آمده است.
یوحنا گفت:
به لطف کدامین اراده این چنین سر رشته ی کلام را به بازی خرد در آمیخته ای که لذت از شنیدن تمام نشود و حظّ پایان نیابد.
جمشید گفت:
تا زمانی که داد سخن را به لذت و حظّ، تراز می کنی درد را با خود همراه کرده ای که در این وادی هیچ حظّ و لذّتی نیست مگر به دم جان دادن و دل سپردن به یاغی باقی.
14050201
مسخ
یوحنا نگاهی به جمشید انداخت حال امروز او با حال دیروزش تفاوتی نکرده است. او بی درنگ پرسید:
هیچ نشانه ای از تغییر احوالات تو نیافته ام در حالی که از دیروز تا امروز ده ها متغیر حادث شده و آسمان و چرخ و گردون چرخیده ؟
جمشید گفت:
مَسخ شدگی در خود دلیل آن است.
یکی می داند که مَسخ شده است و یکی نمی داند. آنکه می داند فقط به سکوت می گذارند ایام را تا خورشیدِ مسخ از کسوف وجودش بگذرد و رهایی حادث شود و آنکه مسخ شدگی را نشناسد به تضرّع (گریه) بپردازد و جای سر به ته رود و ناله به سر رسد و متغیرحادث شود و بماند.
یوحنا گفت :
جمشید به حق قسم که سخنانت عین حقیقت است.
جمشید گفت:
عین هنر است که بدانی و نکنی و عین بی خردی است که ندانی و بکنی و همه در همین خردمندی و نابخردی خلاصه می شود.شناخت خود و خویشتن در هر شرایطی می تواند انسان را در مواقعی که باید حرکت کند به بی حرکتی وادار نماید تا موج از سر بگذرد و آرامش جسم و جان پدید آید به سکوت.
من اگر چیزی اضافه از خواسته، می گویم و تو می شنوی، مطلبی است که واگویه ی درونی مرا رسوا می کند و من اختیاری در پوشاندنش نداشته ام.
یوحنا گفت:
آنچه از تو می شنوم پاسخی است به دلجویی لذت طلبانه ی درخواست های من و آنچه که تو جواب می دهی ناله ای از تلاطم امواج درونت که گاهی قطراتی از آب آن بیرون تو می پاشد و رطوبتش ما را هم به نوازش میهمان می کند.
اکنون تو را آنقدر ناخوش در احوالاتت یافته ام که دیگر نمی خواهم نه چیزی بپرسم و نه چیزی بخواهم
جمشید گفت:
تو تا همین امروز که سالهای سال است هم نشین منی هرگز نه از من چیزی پرسیده ای و نه چیزی خواسته ای . هر چه رخ داد جریان جزر و مد دریا بوده که فراز و نشیب ساخته است و حیات به دریا بخشیده است.
وجودت نعمت است و سکوتت عین کمال و سخنت مانند دُرّ در دل مروارید ارزشمند . حیای تو برای من شرف است و حرکات تو مانند رقص فانوس دریایی در دل دریاها برای من نور امید می آفریند.
من هیچ خواسته ای از هیچ ماهیتی ندارم بجز شکوهندگی و رقصیدن به سَما در برابر نگاه خودش و نه نگاه من.
هر چه هست مبارکی و میمنت است و هر چه نیست خیر و برکت است و پارسایی تن.
یوحنا گفت:
دریغ از مسخ شدگی که آتشی در زیر خاکستر است که نای برخاستن از دل خویش را ندارد و من اکنون تو را اینگونه می بینم و اینگونه یافته ام.
جمشید گفت:
لذتی ناچارانه است و من تمکین می کنم به آن.
چرا که قبلا به ناچاری تنفس کردن را پذیرفته ام و آب نوشیدن را و غذا خوردن را هم همچنین.
آنکه پذیرفت ضربان قلبش را به همه ی ناچاری ها باید گردن بنهد و تمکین کند به سکوت؛ و دم نزد که این عین صواب است.
و اگر تمکین رخ ندهد به یغما رفتگی را تجربه خواهد نمود به درد و غم.
یوحنا گفت:
با دیدن قفسه ی سینه ات حس کردم کلامی را در میان نای جانت خفه کرده ای و نگذاشتی ترواشات آن به بیرون بریزد و روح نوازیِ نا خواسته ات را بر من عرضه داری.
جمشید گفت:
- آری این چنین بود می خواستم دریغا دریغا را فریاد بزنم ولی از میانه ی راه سینه کلامم به درون برگشت و ترجیح دادم که فریاد فغان را در میان اندرونی قلبم خفه کنم که این عین صواب است هم برای من و هم برای تو.
که اگر میان جان من باشد در نتیجه ی انباشت آن، می تواند فردا یا فرداهایی دیگر این دریغا به گردابه ای از خون ریخته نشده تبدیل شود و اسرار بشکافد و چه اگر اسرار شکفته شود بهتر از هزار دریغ به فنارفته برای من و تو و اگر بیرون بجهد این فغان دریغا گفتن من؛ و تو شنونده ی آن شوی، بعد از ساعتی آن را فراموش خواهی کرد مانند همه ی فراموش شدگان و آنچه از من بیهوده به در آید به نسی انسان، بیهوده به اتلاف، هدر خواهد رفت و همان به که در من و در میان نای من بماند تا دوباره جان بگیرد و هزاران دریغا دریغا گفتن را به دور خود جمع کند تا آتش بیفروزد و اسرار نیمه شبان را رسوا سازد و حظّ بیافریند برای اهل خرد که دلیل یافته اند برای ادامه ی کشیدن نفس بعدی.
یوحنا گفت :
- اگر همه می توانستند چون تو بیندیشند و چون تو داد سخن کنند دنیا گلستان می شد.
جمشید گفت:
- خاک بر سر من که اگر لحظه ای به این سبک دردمندی خویش ببالم. میان زخم جان من با زخم جان دیگری هیچ تفاوت نیست و میان جهانبینی من و جهانبینی دیگری همچنین که اساس و ریشه ی همه خردمندی ها در نان است و چشم امید به دستان کشاورزی که از دل خاک جان به دنیا می آورد. من هرگز نه بالیدنی به چنین نگاهی را می خواهم و نه می پسندم و ای کاش من هم مانند روستایی کشاورز که گندم میکارد می توانستم گندم بکارم و چون او به خوابی فرو روم که ظاهرا به جهل خوابیدن است ولی خالق بهتر می داند که خواب بعد از کاشت و داشت و برداشت گندم و نان عین مسرت جان و شیوایی کلام است چه فلاح زمین این موضوع را بداند و چه نداند.
یوحنا گفت:
- اوقات تو را تلخ کردم به نادانی خودم . همان به که به سکوت گذر ایام را سپری کنم و خلاص شوم
جمشید گفت:
- اینکه بتوان در همه حال مراقبت کرد از نفس اوج گیرنده عین هنر زیستن است. در دنیا هیچ مخلوقی نیست که کمتر از جمشید و یوحنا بی ارزد. همه ارزشمند تر از من و تو هستند به نگاه من و تو و خالق است که به تراز خود می سنجد به را از بهتر. تا زمانی که حس من و تو بر این است که کهتر از همه ی مخلوقاتیم، دنیا به کامروایی ما را در مسیر حقیقت امروزمان همنوا می شود و اگر فقط در لحظه ای، دیگری را پست تر از خود بیابیم در مقابل نگاهمان، کارمان برای همیشه تمام است و به دادسرای الهی گرفتار خواهیم شد.
یوحنا گفت :
من سکوت می کنم که کلام تو عین صواب است و جانمایه ی جان که هیچ پلیدی بر مادون حیاتی که تو برای خودت یافته ای راه ندارد.