انجمن خصوصی یائسگان باکره، داستان پر رمز و راز چند زن حیرت زده ی حریت آفرین است که در میان اختلال رفتاری ناخودآگاه به خطا پا به عرصه ی حیات انسانی گذاشتند و از همان روزهای اول فهمیدند که نباید می آمدند و با همه ی وجود، همه ی خستگی مسیرشان را بر خود روا داشتند و در نهایت در این وادی جان دادند و رهسپار انجمن خصوصی خودشان شدند تا دمی بیاسایند.
من همه مانند بسیاری از این حیرانی ملولم و سرگیجه امانم را بریده است.
در دوران حیاتم آنها را دیدم و ذهن و عملکرد اندیشه هایشان را به تفحص نگریستم و متوجه شدم روایت گر داستان زندگی آنها خوب می دانسته که آنها اهلی نخواهند شد.
من دیدم که آنها توانستند آنچه را که نقاشیهای انتزاعی جلوه می دادند در وجود خودشان به شکلی عمیق متصور سازند.
آنها خود انتزاع بودند. آمدند و مسیر حیاتی دلبرانه را انتخاب کردند و ماندند تا بساط دنیای پیرامونشان هارمونی عمیق یک رویای از نفس افتاده را تجربه کند.
به قولی آنها آمدند و تازیانه را برداشته و بر پیکر خود نواختند و آه و ناله کردند که روزی یکی که آنها را شناخته درباره ی آنها بنویسد که:
- ماهیت یائسگان باکره درانتهای هر صفت بخل آفرین تمام تمرکز هستی را به سوی خود جلب کرده است. انگار تمام هستی به دور آنها می چرخد ولی آنها را نمی بیند و بخاطر همین است که اینچنین سرگشته و گیج به نظر می رسد.
آری داستان این زنان نشسته بر خون خود همیشه بوده و هست و خواهد بود که تمام شکوفایی های نوظهور دنیا خواسته را ارمغان می شوند و خودشان در انتهای یک زخم بدون بستر جان می دهند و رهسپار همان مرزی می شوند که خودشان به آن (( انجمن یائسگان باکره)) می گویند.
شاید گیج شدن و گیج ماندن در این وادی بهتر باشد از نمایان سازی هویت این انجمن ولی چه می شود کرد در برابر خیال پرتو افکن و افسار گسیخته ی ذهن دهن گشاد آدمی که به همه جا سرک می کشد و اسرار را می یابد و برملا می سازد. ذهن آدمی از اسرار پرواز پشه های مرداب انزلی هم نمی گذرد چه برسد به درک و بررسی تلاطم بیشمار نگاه های ساکت زنانه ای که بدون ادعا آفریدند ودم نزدند و یائسگی را در عین باکرگی ذهنشان تجربه کردند و بی ادعا رفتند تا بالندگی و محبوبیت برای سایرین بماند و بماند و بماند...
آیا تا امروز به رنگ ماتیک دلبرانه ی دختری که در مقابله ویترین مغازه بدون توجه به چیدمان درون ویترین در آینه ی مقابل به پرواز آرزوی میان لبهایش رنگ می مالد توجه کرده اید؟
این همان دلداگی افسار گسیخته ی یائسه ی باکره است که می خواهد بگوید لبهایم برای تجربه ی نگاه زیبا پسند تو است نه برای دلبری کردن از تو. ببین و بگذر ای رهگذر. بگذار من فرصت عاشق شدن را برای خودم مهیا کنم، نه تو مرا و نگاه مرا به زندان حریمت بکشانی و آن را محبوس عمر بر باد رفته ی خود بنمایی.
و اینگونه است که یائسه ها باکره می مانند. باکره ی درک حرارت عشقی شیرین که تصور ادراک عمق و رنگ و مزه ی آن از تصور مردانه ی جهان هستی خارج است.
نوشتن رمان انجمن یائسگان باکره، حلاوتی است شیرین که نام آن سال ها است که از ذهنم بیرون نمی رود و هر روز مرا به این وا می دارد که عمق این تراکنش را از بن عمیق ترین دالان های عمودی اقیانوس نهاد بیرون بکشم و به رسوایی آن را به نگارش در بیاورم.
با احترام قاسم منهی