Skip to Content

آشنایی با رمان ((ماهور آخرین ابر انسان است.))

نوشته ای از دل برخاسته از قاسم منهی
1404/12/06 توسط
آشنایی با رمان ((ماهور آخرین ابر انسان است.))
قاسم منهی
| No comments yet

این رمان در سال 1407 منتشر خواهد شد.

مقدمه نویسنده:

ماهور، روایتی است درخشنده و تابناک از زلالی برخاسته از دامان اندیشه ای که گستردگی آن بسیار وسیع تر از اندیشه ای است که در ذهن انسان بر بالای بلندای غرور و تبخترش، غافلانه، ایستاده و حریف می طلبد . این روایت پیکره ای است سوار شده بر آفرینشی دیگر از جنس همان اندیشه ی مطلق که بی ادعا فقط اراده کرده بر تسلط نگاهش احاطه پیدا کند؛ که یارای تعریف آن در قامت هوشمندی و تسلط دانش بشری تا امروز قابل تعریف نبوده و شاید هرگز نتواند بر گستردگی آن، عارفانه مسلط شود و قامتش را خم کند و ایستادگی اش را به خمش و پیچش وادار نماید. من از زمان صحبت می کنم. ماهور قبل از پیدایش زمان آفریده شده است. و نمی دانم که آیا زمانی که ماهیت ((زمان)) هنوز خلق نشده آیا می توان برای وقوع یک گفتار ماهیتی مانند زمان متصور شد که خواننده بتواند هیبت رخ دادن آن را درک کند؟ واقعا نمی دانم، چگونه باید آغاز کنم لحظه ای را که نمی شود ((لحظه)) رادر آن تعریف کرد. به هر سو چون آغاز هر ماجرا نیاز مند وجود زمان است من از آغاز نوشتار پرهیز می کنم و اینگونه عنوان می کنم که اراده به آفرینش ماهور اینچنین بودن را می پسندید که توسط من به خطا رفته به قامت قلم تکیه داده و اینگونه آ،ریده شده است که در پیش می آید.

((ماهور)) ماهیتی تبلور یافته در اندیشه ای فراسوی اندیشیدن از نگاهی بسیار عمیق در میان واقعه ای هولناک است برای اندیشه ی ما. او در میان تنگنایی ارمغان یافته از ابتلایی درد آفرین میان جانِ تنها، تک بعد بی نیاز هستی زاده شده است پیش از ازل. در حالی که او، هرگز  نمی میرد و هرگز  نمی زاید و هرگز دوباره زنده نمی شود و هزاران ویژگی خاصی که ما می توانیم برای ماهیت انسان در نظر بگیریم که آن تک بعد حیات هرگز دچار آنها نمی شود.

باری، ماهور شرح داستان ابر مردی است دل خواسته، که روایت حضور آدمی را از پیش از ازل تا بعد از انتهای ابدیت حیات، توصیف می کند، برای پاسخ دادن به پنج سوالی که همیشه کنار تنفس تن آدمی و ضربان قلب آن، حضور داشته و حضور خواهد داشت. ( من چیستم؟ من کیستم؟ اینجا کجاست؟ برای چه آمده ام؟ و در آخر،کنجکاوی  باعث می شود که مهمترین سوال مطرح شود و آن سوال این است که (انتهای کار چه خواهد شد؟)). این سوالات دغدغه آفرین همان سوالاتی هستند که برای روشن شدن پاسخشان نیاز به بیشمار تولد است و مرگ در میان نوسان هایی در هم تنیده که گاهی معنای قابل تعریفِ قبل را به تیرگی تازه ای رنگ می کند و بعد به سپیدی تغییرش می دهد و بعد بار ها و بارها به رنگ های دیگر آغشته اش می کند تا آخرین ابر انسان بتواند تعریفی ساده و روان و بی رنگ برای این سوالات بگوید و کار را تمام کند.

هر چند برخی از ما ماهور زادگان این روزها فکر می کنیم که به همه ی این سوالات پاسخ داده ایم ولی به واقع اینگونه نیست زیرا قامت هر کدام از پاسخ های ما را پوششی رنگین در بر خود گرفته است و به حقیقت کجاست بی رنگی که بشود آن را بر قامت پاسخ های صحیح پوشانید برای همیشه.و اگر ما بتوانیم ذره ای به پاسخ این سوالات نزدیک شویم، دیگر هیچ سوال بی پاسخی، وجود نخواهد داشت برای فرو کردن گریبان انسان میان چاه تنهایی و نادانی و حماقت و گرفتاری. سعی نویسنده بر این بوده که اگر نمی تواند بر قامت پاسخ این سوالات در متن این نوشتار لباسی بی رنگ بر تن کند حد اقل بتواند رنگی شفاف بر گستره ی این پاسخ ها بیابد و نمایش دهد. شاید اشرف مخلوقی دیگر بتواند برای این نوشتار متممی کامل باشد و ساخته ی امروز را به زیبایی بی رنگی بیاراید.

آری ماهور، زاده ی لحظه‌ای است که حتی تاریکی و روشنایی، در آن آفریده نشده است؛ چه برسد که بخواهد صدایی در آن وادی وجود داشته باشد، و یا حرکتی ونوسانی.

 این‌چنین بود که بعد از پایان یافتن نوشتار دست‌نویس این داستان روایت گونه، ماهور توانست یخ‌بندان حضور مرا در این جهان هستی به جریان مذابی تبدیل نماید که حرارت آن هنوز هم بعد از سالها میان جان من مدفون است. هر چند نطفه ی کلمات هنوز تازه بودند و به پختگی لازم نرسیده بودند. و من نگران روزی هستم که این مذاب مدفون شده در بطن من هنگام زایش این کلمات فوران کنند و مرا به قهقرایی عزتمند رهنمون سازند.

باری، روزهای اول نگارش داستان، با، مداد و کاغذ، احساس می کردم حرارتِ له‌شده‌ی مذاب وجودم، ابتدا جانم را خواهد سوزاند و بعد روانیِ سیل گونه‌اش مرا در خواهد نوردید و خواهد برد به جایی که شازده کوچولوی کارتن های قدیمی دوران نوجوانی ما در آنجا خانه داشت.

 فردای رهایی از حرارت مذاب گونه ام و سرد شدنم را دقیق به یاد می‌آورم. آن روز، رستگاریِ خاک گرفته‌ای بر پا گشت. و پیرزن زمانه‌ی زمستانی من، روسری بر سر بست و چارقد به کمر. و جارویش را برداشت و دستمالش را در سطل مسی روزگار مرطوب نمود به آب حیات آدمی. و بعد، بتکده‌ی شکل‌گرفته‌ی حضور مرا از تمام خواهش‌ها زدود و مرا به شکوهندگیِ ناخواسته‌ای در برابر هر خواسته‌ای که می‌شد حداقل به دست یافتن و تصرف آن اندیشید، واداشت. هنوز حرارت آن روز مذاب گونه یادم هست که مرا از درون  داغِ داغ نگه‌داشته است. گاهی فوران می‌کند و مرا از درون می‌سوزاند و گاهی آرام می‌گیرد و دست از تلاطم بر میدارد؛ در حالیکه او مشغول سوزاندن من است و من عادت کرده ام به این سوختن و خاکستر شدن. من نتوانستم بخار و خاکسترم را در آینه ی نگاه مردمان اطرافم ببینم. مانند اغلب خاکستر شدگانی که بر سر مزارشان گل گذاشته اند و بعد از قرن ها برایشان یادبود گرفته اند.

 زمانی که به میانه ی جاده ی هراز می روم و به بلند ترین نقطه ای که نرسیده به پمپ بنزین پلور است، نگاه می کنم، احساس می کنم چون قله ی دماوند تنها گشته ام و نمی توانم هر دیدار تازه واردی را، لحظاتی بیشتر از چند دقیقه ی کوتاه  تاب بیاورم و بعد به ناچار به تنهایی خویش ادامه می دهم. مانند دیروز، امروز و فردایم. وجود من نه اینکه نخواهد کنار خود مطلوبی دلپسند و روایتی از یک رخداد انسانی زیبا روی را در آغوش کشیده و او را مدح کند به نیکی، بلکه هنوز مطلوبی  نیافته که بتواند این حرارت مذاب گونه ی مرا و  این خاکستر نشسته بر سیاهی موهایم را و ریش درونم را تاب بیاورد به نیکی.

 می دانم که این حرارت جاودان، حتی بعد از دمیده شدن آخرین دم من، مانا و ایستا خواهد ماند؛ تا روز موعود از درون بشکافد و سیلی از گدازه و مذاب را بر رودِ جاری در میان دره ی پایین جاده که مردمان بی شماری از آن گذر می کنند روانه کند و فراوانی این گدازه و مذاب آنقدر عظیم است که ره می گشاید تا دریای شمال و خود را خواهد رساند به سرمایی که روزی در میان جانش خانه داشته است.

 به محض رسیدن این مذاب به جریان آب های سرد دریای شمال در میانه ی زمستان، دیگر فرقی نخواهد داشت که مذاب به یخبندان تبدیل شده باشد یا نشده باشد. با این اوصاف که برای من در حال رقم خوردن است، به حقیقت نمیدانم، اکنون زنده ام یا مرده. اگر زنده ام پس چرا اکنون حس ادامه دادن به شکوهندگی و بالندگی ندارم و اگر این معنای زندگی برای من  است پس معنای مخالف آن یعنی مرگ و نیستی  چگونه میتواند برای من تحقق یابد؟ فقط میدانم اکنون، هیچ مبادرت و اراده و عملکردی آلوده به هوس در این مسیر برای تحقق هیچ خواسته و رویایی از سوی من صورت نمی گیرد. زیرا که صرفِ فعل خواستن برای دریافتی خاضعانه و آلوده به تمنا، دیگر صرف نمی کند و اصلا صرف کردن فعل خواستن و تلاش برای رسیدن به آن هوس دیگر برایم  لذت بخش نیست و ارزش تکاپویی کور را ندارد. ما انسانها فکر می کنیم که چیزی می خواهیم و به آن خواهیم رسید.با فرض رسیدن به آرزوها و رویاها اگر از رسیده ها بپرسی و آنها، آگاه به مسیر رفته ی شان شده باشند و بعد اگر بخواهند آن مسیر رفته ی راز آلودشان را برای مردمان کنجکاو واگویه کنند قطعا خواهند گفت که: (( این خواسته ها بودند که آنها را خواسته اند تا قطعه ای از آجر جهان بر قطعه ای دیگر به نیکی سوار شود و مسیر رشد و تکامل آگاهی بشر ادامه پیدا کند)). با این اوصاف هم اکنون من به همه ی آنچه که باید از دنیا داشته باشم، ظاهرا رسیده ام. و آنچه در آینده، از این سه بعد حیات مرا در آغوش خواهد گرفت، امیدوارم به شور و شعف و به مبارکی محقق شود. من غیر از مسیر مستقیمی که به التماس از این بنیاد و بنیان آگاهی بخش و خالق عاشق پیشه خواسته ام که در مقابل نگاهم و پاهایم قرار دهد، فقط توانستم یاد بگیرم نحوه ی کنترل نمودن سایر خواستن هایم را تا آنجا که بتوانم، دیگر خواستنی ها را وادار کنم که مرا بخواهند در حالیکه من، نه آنها را می دیدم و نه احساسشان می کردم. و آن سایر خواستن ها تبدیل به شاخ و برگی شد از جنس خانه و زن و بچه و هزاران رنگ و لعاب دیگر.

اکنون توانایی سپردن خود به مسیر سیال جریان رود خویشتنم تا حدودی محقق گشته و در ادامه سعی بر افزایش میزان این تحقق یافتگی خواهم داشت. من علاوه بر تلاش روز مره و بی وقفه، در راستای تماشای خود در اثنای مسیر حیات آدمی در کنار  سکوتِ دلداگی نور و صدا به آرامش لحظه ای درون و بیرونم اکتفا نموده ام و امید وارم کل مدت حیات من با این اوصاف فقط یک لحظه باشد. تا مسیر تمام شود و منِ تمام شده یِ به اجبار خلوت نشین در سکوتِ دلداگی صدا، شاهد شور انگیزی برای لحظه ی ادغام خود در خویشتنم باشم و در آخر، همه، هیچ شدن را درک کنم و آن را ستایش نمایم.

اکنون بعد از سالها دست و پا زدن های متوالی همراه با تب و خون دماغ های متعدد، در مسیر خود آگاهی تجربی و سعی در نا دیده گرفتن رقص صوفیان قلندر و قلندران صوفی مآب فکر می کنم به اندیشه ای متفاوت از سایر برون ریزی های مادی و معنوی عریان مربوط به مسیر حیات خودم دست یافته ام که همه ی ارادتهای مرا به همه ی ساختارهای اندیشه مند در حال حاضر، پایمال نموده است هر چند نمی تواند غیر از برای خودم برای کسی دیگر ارزنده و درخور شمرده شود. و اکنون من مانده ام و نوعی از سیالی وجود میان چنبره های نور و صدا و سکوت و تاریکی محض در خیال خلوت شده ام، که بی تفاوت از میانشان سعی کرده ام به آرامی عبور نمایم و از محیط مدوری که آنها را احاطه کرده، دور شوم به سادگی خیال همان شاهزاده ی کوچولو در تنهایی های جاری گشته میان گل رز سیاره ی کوچکش. که مبادا نگاهی نا آشنا در این تنهایی و آرامش، خواب و رویای مرا به کنجکاوی، خط بی اندازد.

به نظرم هر اتفاقی در جریان مسیر هستی روی دهد درست است. چه آن اتفاق بتواند من و تو را بخنداند و چه نتواند. و در ادامه، بروز هر نوع اتفاق، هر واکنشی نسبت به هر نوع پیشامد پیش بینی نشده، نشانه ی نوعی خلاء آگاهی از خود خواسته ای است که هنوز تربیت نشده و تاوان بی تربیتیش را باید با واکنش های آغشته به تخدیر جبران کند. و این واکنشها مانند صخره های مسیر رود هستند که آرامش آب را محدود می سازند. این صخره های خود ساخته، در این مسیر،  باید ساییده و در آن محلول شوند تا آرامش آب جاودانه شود  به بهای گذر از زمان و سال و دقایق و لحظه هایی فراوان و من و تو هم  دقیقا مانند همین مسیر سیال جریان آب و گذر از میان همین صخره های تخدیری تعریف شده ایم.

چه مصیبتی است وجود نامی خاص برای ماهیت جسیم انسان. او نمی داند که داشتن نام شناخته شده، چه بلایی است که آدمی برای خود می آفریند، تا ستوده شود. اشتهار به نام خاص برای ماهیت پرورش نایافته ی آدمی، نوعی از اشتباه بشری است که می تواند او را  را پشت میله های زندان منیت و تبختر گیر بیاندازد. او تا مادامی که به آن درونمایه ی قلابی، مغرور شده، هرگز رنگ بی دغدغه بودن را نخواهد چشید هر چند در اوج ثروت و مکنت و جاه، غوطه ور شده باشد. در واقع صاحب اصلی همه ی آن صفاتی که در جمله ی قبل نوشته ام، ماهیتی دیگر است که در غالب اراده ی امتحان کننده اش، اراده نموده تا سر فصل های  قدرت آفرین و مکنت آفرین و شهرت آفرین و  از این قبیل صفت آفرین ها، برای یک نام خاص تحقق یابد و صاحب آن نام  را در برابر تشویق سایر نگاهها به اوج برساند و بعد بسته به نوع واکنش صاحب آن نام مشهور شده، واکنش نشان دهد و کار را تمام کند و این ابتلا سخت ترین ابتلایی است که برای بدنه ی بشریت رخ می دهد.

با این آگاهی که من از موضوع نام خاص و هر آنچه در این مقدمه نوشته شده است، دارم؛ دیگر چه فرقی می کند نویسنده کیست و پیشگفتارش چیست و مقدمه اش کدام است. دیگرچه فرقی می کند او چگونه زیسته و اکنون به چه مشغول است؟ همینقدر کافی است بدانیم اختلالات بشری، چه در مسیر اوج و چه در مسیر فرود یک نوسان، برای آگاه و بیدار نمودن آدمی مفهوم یافته اند. و این اختلالات مانند شن ریزه های کف رود که آب را زلال می کنند، می توانند در میان گذر زمان، ماهیت انسان را شفاف سازند. هر چند بهای عبور از این اختلالات، ریخته شدن و لخته شدنِ پیاپی خون موجودیت بشر باشد.

در آخر این زلالی پدیدار می شود. جای هیچ نگرانی نیست. نوشتاری اینگونه، برای نویسنده، می تواند ضریب اختلال و فشار نوسانات پیاپی را بکاهد و تخفیفی باشد برای خرید و پرداخت بهای گران قیمتِ  نوع نگاه جسورانه و خردمندانه ی آن آگاه مطلقی که عاشق است.

(( بالاخره موجودیت بشر این مسیر را خواهد رفت و ماهیت ((خطا و اشتباه)) با نزدیک شدن به انتهای زمان تعریف شده برای حیات هستی، از بین خواهد رفت. با این نگاه، دیگر نگران کشیدن نفس بعدی خودم نیستم. قطعا این حیات پر از تکرار خطاهای نا همگون، پایانی خوش خواهد داشت.)) چون تو ای آفریده شده ی گرانقدرِ حضرت دوست که هنوز مشغول تنفسی؛ و وقت و نگاهت را برای خواندن این نوشتار مصرف می کنی؛ و بالاجبار جستجو گرِ حقیقتی هستی که فکر می کنی شاید گوشه ای از آن در این غالب نوشتاری نمایان شده باشد و همچنین مشغول کشف بهترین حس ممکن برای ادامه ی مسیر اجباری خودت که در ادامه ی حیاتت، رسالتت را نمایان خواهد ساخت؛ می باشی. دوست دارم در اندیشه و خیالم احساس کنم که اکسیژنِ جانِ من از میان نایِ تو هم در حال عبور کردن است و دوست دارم باز در خیال خودم  جریان سرخِ خود را در لحظه ی درکِ شور و شوقِ یک جوشش تازه از جریان خون میان رگهایت در لحظات خواندن این کتاب احساس کنم. هر چند که از قلمرو زندگی کردن خارج گشته و مرده باشم؛ این جریان حیات آدمی، دقیقا، همانند آرزوی قالیبافِ مرده ای است که او هم  می خواسته، زمانی که تو بر روی فرشی که او بافته، قدم بر می داری و راه می روی، احساس نرمی و لذت تو را بستاید. چه بدانی و چه ندانی. و چه بخواهی و چه نخواهی.

باور دارم این کتاب، آفریده ای است که در کتابخانه ی بزرگ فرابعدِ بشری وجود داشته و به امانت بعد از فعل و انفعالی که مرا از میان برداشت و بعد، برای زمانی عریض، اجازه ی نفس کشیدن داد، از  زیر قلم مستاصل من، در این فانی کده ی خیالی تراوش نموده تا صاحب این کتاب خود، مسیر آفرینش آن را به پیش ببرد و خود به انتهای مسیرش رهنمون گرداند بدون آنکه نیاز به حضور منیتی انسانی همچون من باشد.

ریشه ی این فلم فرسایی، جای دیگری است و شاخ و برگش هم تا فراتر از توان انتهای نگاه من قد خواهد کشید. با این توهم درک آگاهی، به حقیقت برای من، دیگر فرقی نمی کند که مرا به چه نامی می شناسند. من در اوج یک نوسان تخدیر شده ناشی از یک قوص شتابان به انتهای وجودی هستم که برایم آشنا به نظر می رسد. من به این افیون اندیشه ساز معتادم و تمنایی هم بجز نشئگی در حین این قواصی ندارم. پس اگر کامتان به واسطه ی این چینش کلمات شیرین شد نوش جانتان. هیچ منتی بر سر هیچ بنی بشری نیست من فقط توانسته ام دراین کتاب نتایج غرق شدن در میان مصرف مخدری که مرا به انتهای هستی ام می برد را توصیف نمایم. هر چند، ظاهرا بهایی گران، برای درک این بوسه ی عاشقانه پرداخت نموده ام.

با این اوصاف و آنچه در بالا آمده، اکنون به این می اندیشم آنکس که اندیشه را آفریده است ، خود، نویسنده است نه من. او است که اراده می کند داستانش به تصویری قابل لمس در جهان هستی بدل شود؛ وگرنه تاریخ نوشتاری انسان همه ی داستانهایی را که می توانسته تا امروز  بنویسد را نوشته و  در تاریخ  خود ثبت کرده است. و ظاهرا، دیگر نیازی به نوشتن داستان هایی تازه و شور انگیز نیست. مگر آنکه آن یکتا نویسنده ی قهار و غالب بر همه ی نوشتارها، خود  اراده کرده باشد، تا داستانی تازه آفریده شود برای نمایش یک اوج بی مثال دیگر؛ تا  در تاریخ حیات بشری، در گوشه ای از جهان هستی به شکل یک رمان، ثبت و ضبط شود و در اختیار همگان قرار گیرد به نیکی. وگرنه هم من می دانم و هم تو خواننده ی عزیز که نوشتاری اینگونه نه ساخته ی من است و نه ساخته ی تو. بلکه اراده ای دیگر باعث شده این لذت نوشتاری به مقام جلوه گری برسد تا خامی وجود انسان به پختگی ارادی بدل شود. وگرنه در این گیر و دار حیات که مشغول نفس کشیدن هستیم و به گناهِ آن عطشِ تنفس مشغول، جان دادن تدریجی به هر سو، رخ خواهد داد و فرقی نمی کند رهیافته شده باشیم و یا نشده باشیم. با این توصیف ما را چه به نوشتن داستان و رمان. همان به که به کار و مهارت خود بپردازیم و به پیش برویم تا مرگ فرا برسد و همه چیز تمام بشود به نیکی. مگر آنکه اراده ای که از قبل بوده و تا ابد به اراده کردن ادامه خواهد داد در مسیر حیات خودش اراده ای دیگر  بنماید و این اراده را برای موجودیت آفرینش یافته ی بشری بخواهد هویدا سازد به نیکی. وگرنه مرا چه به نوشتن و تو را چه به خواندن. همان به که به ریختن خون همدیگر مشغول باشیم و در هم بیامیزیم و جان بدهیم بعد از جتولدهای پیاپی خودمان باز هم به نیکی.

همین است تکمیل مقدمه ای که مانند عقده در گلویم مانده بود و می خواستم بنویسم و نمی دانستم که چگونه باید بنویسم آن را. تا اینکه روشی موفق در ارائه ی چیدمان صحیح کلمات و جملات و پاراگرافها همراه با گذر زمان و درک هزارن تجربه ی نوشتاری همسان خودم، در مسیرم قرار گرفت و مرا در چند گاه و زمان نسبتا طولانی به آن پختگی ارزشمندی که باید به آن دست میافتم وادار نمود. وگرنه مرا چه به نوشتن و تو را چه به خواندن.

 

 

 

 

 

 

ورود to leave a comment